ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت هفتاد و چهارم :
-دیگه ببین من چقدر خوشبختم که تک ستارهی ماه روی زمین شدم.
نفسهای داغش که توی گوشم میپیچه، تنم رو به عرق میندازه و زانوهام رو خالی میکنه. همین که میخوام پیشونی به سینهش تکیه بدم، باغ میلرزه و صدای مهیب انفجار، مویرگهای مغزمون رو پاره میکنه و تیر چراغ برق رو از جا میکنه و باغ و خیابون؛ توی تاریکی مطلق فرو میرن. همهی این اتفاقها توی چند ثانیه رخ میده و ما مبهو
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نورا
0خوبه