دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه لعبتی به طعم شوکران اثر لیدا صبوری

رمان لعبتی به طعم شوکران

  • زبان فارسی
  • 14.2K 👁
  • 79 ❤️
  • 129 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه لعبتی به طعم شوکران

قصه ی اول: لیلی مشرقی مادر دو فرزند که هنگام مرگ شوهر معلولش متوجه راز مخوف و خیانت کثیفش می شود و پدر شوهر مغرور خودخواهش تمام خطاهای پسرش را به گردن لیلی و کم کاری هایش می اندازد و همین طور مجابش می‌کند که از زن صیغه ای شوهر مرحومش که بیست سال از او کوچکتر است و باردار نیز هم هست مراقبت کند تا نوه اش در صحت و سلامت کامل بدنیا بیاید و مابقی قصه...‌ قصه ی دوم: دلانا دختر خوشگل و یکه تاز دانشکده پس از گذراندن دوستی عمیق و عاشقانه چند ساله با ماهور پسر لیلی مشرقی که یک بوکسور حرفه ای جذاب و خوش قلب است تصمیم به پایان دادن رابطه شان میگیرد و پس از مدتی با شروین پسر مرموز و ساکت دانشکده که چند سال قبل همسرش بطرز عجیبی طی یک حادثه مفقود شد و هرگز حتی جسدش نیز پیدا نشد؛ دوستی عاطفی برقرار میکند که طی آن حوادث و اتفاقات مخوفی برایش رقم خواهد خورد... و قصه ی سوم دکتر سام مردی با پنجاه و چند سال سن شناخت و درکی بالا از مشکلات و کمبودهای جامعه یک جنتلمن به تمام معنا که هر زنی آرزویش را دارد‌.‌..

پارت اول

چند خطی با نویسنده:
لعبتی به طعم شوکران رمانی که بر اساس واقعیت نوشته شده؛ از سرنوشت و فرجام زندگی چندین انسان مختلف که تصمیم گرفتم کل روایتها را در یک رمان کامل بطور منسجم و مربوط به جمع آوری کنم و بنویسم.
موضوعات اساسی داستان حول محور حق و حقوق نادیده گرفته شده ی زنان و همین طور پرونده های عجیب و غریب جنایی تا کمبود های شخصیتی زن و مرد که معضل اساسی مشکلات جامعه ی ماست و در دل حقایق رخ داده ی ذکر شده عاشقانه هایی آتشین و خواندنی هم رقم خواهد خورد که خواندنش خالی از لطف نیست.
-------
دسته ی ویلچر را به هر سختی و مکافات؛ با اندک قوتی که در دستان ظریف و زنانه اش باقیمانده بود از اتاق خواب بیرون کشید و سمت آشپزخانه برد و همزمان تلفن را با سرشانه و گونه به گوشش چسبانده بود. تلفن بوق پیاپی می خورد و کسی پاسخ نمی داد. مستاصل و نگران گوشی را بروی میز آشپزخانه انداخت و دکمه های پیراهن شاهرخ را با دستان لرزانش باز کرد و شیر آب آشپزخانه را بروی سرد تنظیم کرد و مشت مشت آب بروی صورت و سینه اش پاشید و با دستانش بروی صورت رنگ پریده ی شاهرخ سیلی زد!
- شاهرخ عشقم؛ پاشو آقا!
چشماتو باز کن من میمیرما!
شاهرخ لای پلکهای سنگین و بی جانش را باز کرد و بی رمق به صورت وحشت زده ی لیلی خیره شد!
- خوبه که وقت رفتن برای بار آخر چشمهای آبی تو دل سیر می‌بینم. سپس دست بی جانش را بالا آورد و بروی صورت یخ کرده ی لیلی گذاشت!
- زندگی خوبی داشتیم کنار هم؛ تو مادر خوبی بودی؛ همسر خوبی هم بودی اما...
نتوانست حرفش را تمام کند؛ دستش سقوط کرد و سرش بروی سرشانه افتاد!لیلی دست پاچه صورتش را نگه داشت و تکان داد و فریاد کشید و همزمان شماره ی اورژانس را برای بار چندم گرفت و پس از دو بوق کسی پاسخ داد. لیلی همانطور که قفسه ی سینه اش را ماساژ میداد که شاید قلبش رمقی پیدا کند؛ فوری آدرس خانه را داد و تماس را قطع کرد و بی معطلی روی صورتش خم شد و دم عمیقی گرفت و با دو انگشت دست راست بینی اش را نگه داشت و با دست دیگر صورت شاهرخ را بالا کشید و لبانش را بروی لبان کبود شاهرخ گذاشت و با تمام قدرت درون دهانش بازدم را خالی کرد؛ چندین و چند بار اینکار را انجام داد و پس از بی فایده بودن دست بزیر بغلش برد و با هر جان کندنی بود با دو دست بروی پشتش کوبید اما او دیگر تقریبا در آغوشش بی جان افتاده بود نفس و نمی کشید. همانطور که شاهرخ در آغوشش بود؛ صورتش را چرخاند؛ لبانش بروی ته ریش صورت یخ زده ی شاهرخ کشیده شد!
- نمی خوام باور کنم؛ شاهرخ نمی تونم باور کنم که تموم شده!
جان لیلی چشماتو باز کن. من جواب بچه ها رو چی بدم؟ به پدر و مادرت چی بگم؟ شاهرخ تو این برزخ تنهام نزار لعنتی من می ترسم!
سپس سرش را سمت آسمان گرفت و گریه کنان نالید!
- خدایا خودت کمکم کن!
***
***
دلانا پرده را با عصبانیت کنار زد و دو سمت خیابان را از نظر گذراند. بقدری تمرکز اعصابش بهم ریخته بود که متوجه زنگ آیفون نشد و هیچ چیزی جز آنچه پریشانش کرده بود به چشمش نمی آمد!
همچنان که دو سمت خیابان را مدام از نظر می گذراند و زیر لب غر زنان مشت بر لبه ی پنجره می کوبید با صدای چند تقه ی آرام بروی در بلاخره کنترلش را از دست داد و پرخاشگرانه سمت در چرخید و فریاد کشید!
- دیانا گفتم که من هیچ کوفتی نمی خورم لعنتی!
اگه مامان هم بهت سفارش منو کرده بهش بگو یه دردی تو سلف خوردم خبر مرگم!
اما هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که دیانا در را با ترس و لرز و احتیاط تا انتها گشود و لب برچیده نگاهش کرد!
- عزیزم آروم باش من که برای غذا سراغت نیومدم!
سپس سمت آیفون که انتهای پذیرائی بروی دیوار جیغ می کشید سر چرخاند و انگشت اشاره ی لرزانش را سمتش گرفت!
-م..ا..هور!
دلانا که تازه متوجه حرفهای خواهر بینوایش شده بود بعلامت خط و نشان تای ابرویش را بالا داد و آهان گویان سمت کمد رفت و پالتویش را بروی سرشانه انداخت و بی حوصله و عصبی با دست خواهرش را از جلوی راه کنار زد و سمت در ورودی رفت!
درون محوطه ی آسانسور هم قرار نداشت و زیر لب آنچه قرار بود با بی رحمی تمام خرج چندین سال رابطه ی فوق احساسی که با ماهور داشت را کند؛ مرور میکرد!
عصبی و بی قرار پنجه ی پای چپش را بروی کف آسانسور ضرب گرفته بود و هماهنگ با آن جملات بی رحمانه ای که قرار بود نثار ماهور بیچاره کند را زیر لب مرور می کرد و دست به کمر منتظر بود که در آسانسور باز شود. شک نداشت که کارش صحیح است و می بایست
آنچه به معنای واقعی پایان را برای خودش و ماهور معنا میکرد را سیلی کند و در گوشش بخواباند!
همزمان با باز شدن در آسانسور و ورود نور روشن درون محوطه ی پارکینگ قبل از اینکه بخواهد پایش را بیرون بگذارد با ماهور که روبروی در منتظر و دست پر ایستاده بود چشم در چشم شد و قبل از اینکه او بخواهد کلمه ای بگوید ماهور چند قدم باقیمانده مابینشان را پر کرد و بسته ی بزرگی که در دستش قرار داشت را سمت دلانا گرفت و آنرا بی معطلی درون آغوشش گذاشت!
- برای ما نبود!
این عشق رو میگم...
خیلی بزرگ و مقدس بود و قد و قواره ی قلب کوچیکت نمیشد!
او نفسی تازه کرد و دلانا که اخمهایش را در هم کرده بود و لبان رنگ پریده اش را بهم می فشرد خواست پاسخش را بدهد که مجال نیافت!
- خودتو خسته نکن؛ تو انرژیتو برای یه ماجرای پیچیده و رابطه ی نو نیاز داری و من انرژیمو برای هر چه سریعتر رفتن از این رابطه ی نافرجام؛ به هر حال ما هر کدوم به نحوی قراره از این دام رها بشیم!
سپس آهی کوتاه ضمیمه ی حرفهایش کرد و سمت در سر چرخاند!
یه روزی در این خونه؛ در ورود به آرزوهام بود جوری که مطمئن بودم تا ابد کلمه ی اشتباه کردم رو بزبون نمیارم اما مثل اینکه اون روز خیلی عجله کردم و...
بدون حرفی بیشتر و حتی خداحافظی کوتاهی راهی در پارکینگ شد!
دلانا که کاملا از رفتار ماهور رو دست خورده بود و خودش را برای یک پایان جانانه به نفع خودش آماده کرده بود؛ خشمگین بسته را بروی زمین پرتاب کرد و فریاد کشید!
- اینا صدقه ی عشقت بود که تو این چند سال کذایی بهم دادی که امروز برات پس فرستادم؛ خواستم مثل دو تا انسان عاقل و فهمیده رو احساسی که توهم و سراب بود خط بکشیم. اما تو حتی لیاقت یه پایان خاطره ساز هم نداشتی. آره؛ عجله کن و در رو هم پشت سرت محکم ببند و برو تا روزی که زنده ای حق نداری حتی دستت به اون دستگیره بخوره و وارد زندگیم بشی! سپس تمام خشم و نفرتش را سر جعبه ی بینوا خالی کرد و لگدی جانانه به آن زد؛ هدایای درونش به هر گوشه ای از پارکینگ پرتاب شد. سمت آسانسور رفت و بدون اینکه برگردد دکمه را زد؛ وارد آن شد و در را پشت سرش بست. ماهور هنوز کامل در را نبسته بود و با حیرت حرکات دلانا را تماشا می کرد و آنقدری این رفتار برایش نامانوس و عجیب بود که باورش نمیشد این همان دختریست که زیباترین حس را مهمان قلب عاشقش کرده بود.
به واقع هیچ نداشت و هیچ کلمه یا جمله ای نمی توانست برای این رنگ عوض کردن ناگهانی بیابد جز پوچ و بی معنا بودن هر آنچه مابینشان گذشته بود.سربالا گرفت و به آسمان خیره شد؛ ابرهای پراکنده در قلب آسمان فیروزه ای آرام حرکت می کردند و خورشید نورش را تا آخرین حد ممکن به چشمانش تابید. سر پایین انداخت و آهی طولانی و غمناک کشید. سخت بود؛ حالا چگونه به دل نافرمانش حالی می کرد که همه چیز به پایان رسیده و دیگر راه برگشتی نیست!
چطور فراموش می کرد و پا بروی تمامی احساسات به غلیان افتاده اش می گذاشت و می رفت پی زندگی اش؟!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان لعبتی به طعم شوکران
  • فاطی

    در پارت 140

    نویسنده عزیز تو رو خدا یکم زودتر پارت بعدی بزار 🤍🤍

    ۴ روز پیش
  • فاطیماه

    در پارت 140

    خدایا تا کجای دنیا بی عدالتی آخهه؟؟

    ۴ روز پیش
  • فاطیماه

    در پارت 140

    آخیی آخیی به خانمی لیلی دلم سوخت بخدا حاجی پیر سگ عروس نازنینش رو با یه بدکاره هر جایی یکی کرده میگه اون هم عروسمه

    ۴ روز پیش
  • زهره

    در پارت 131

    چه رویی داره پسرش رفته برای خودش با یه زن بدکاره حال کرده الان می اندازه تقصیر عروسش

    ۴ روز پیش
  • زهره

    در پارت 130

    جای لیلی بودم حاج علاء رو با دستام خفه می کردم پیرمرد خرفت رو

    ۴ روز پیش
  • مریم

    در پارت 141

    چقدر نمک نشناس بوده شاهرخ امیدوارم لیلی گردن نگیره زنیکه رو🥲🥲

    ۴ روز پیش
  • زهره

    در پارت 140

    علنا داره میگه تو برای پسرم تو رابطه کم گذاشتی رفته دنبال عیاشی

    ۴ روز پیش
  • زهره

    در پارت 141

    بعد تازه بابای دیوثش میگه معشوقه ی پسرم حامله است من مجبورم باید نگهش دارم

    ۴ روز پیش
  • زهره

    در پارت 140

    وای خدایا باورم نمیشه مگه ممکنه یه مرد اونقدر حیون صفت باشه خانواده به این خوبی داشته رفته یواشکی بایکی دیگه 🤬🤬

    ۴ روز پیش
  • آسیه

    در پارت 24

    رمان قلم موضوع قصه و جذابیت پارتها عالیه خوشحالم که شروعش کردم

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ای جانم مرسی مهربونم

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم ممنونم

    ۴ روز پیش
  • آسیه

    در پارت 23

    خانم صبوری رمانهاتون بسیار عالیه لذت بردم ممنون 🙏

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • رقیه

    در پارت 15

    سلام منم شروع کردم عالی بود بسیار خوب

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمی شما مرسی 💖💋🙏

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • نازنین

    در پارت 12

    عالی بود مقدمه و شروع بیست

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بیست شمایی مهربونم 😊❤️

    ۴ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • طاهره

    در پارت 10

    نویسنده ی خوش،قلم عالیه رمانتون محشره موفق باشید

    ۳ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم ممنونم

    ۴ روز پیش
  • آتنا

    در پارت 11

    عالی بود بسیار دوست داشتنی منونم از رمان خوبتون

    ۳ هفته پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    من از شما و همراهی تون ممنونم گلم

    ۴ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟