لیست کلیه پارتهای رمان لعبتی به طعم شوکران : پارت های 1 تا 15
تعداد کل پارت های منتشر شده : 15
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 1
چند خطی با نویسنده: لعبتی به طعم شوکران رمانی که بر اساس واقعیت نوشته شده؛ از سرنوشت و فرجام زندگی چندین انسان مختلف که تصمیم گرفتم کل روایتها را در یک رمان کامل بطور منسجم و مربوط به جمع آوری کنم و بنویسم. موضوعات اساسی داستان حول محور حق و حقوق نادیده گرفته شده ی زنان و همین طور پرونده ها...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 2
همچنان در فکر آرام و پیوسته طول پیاده رو را قدم می زد که تلفنش زنگ خورد؛ دست در جیب شلوارش کرد و آنرا بیرون کشید و با دیدن نام مادر غم دنیا دو برابر بر سرش آوار شد. با ترس و دلهره لمس صفحه را فشرد و سلام کرد و صدای غمگین مادر در گوشش طنین انداخت! - ماهور جان؛ کجایی مادر؟! با تردید و نگرانی ایستاد...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 3
نیمه های شب بود که تشنگی بیدارش کرد؛ پس از خوردن آب نگاهش را به اطراف چرخاند کسی داخل پذیرائی نبود. مستقیم سمت اتاق خوابشان رفت. شاهرخ آرام خوابیده و ماسک روی صورتش جاخوش کرده بود و ماهور هم پایین تخت نشسته و سرش را بروی دستان پدر گذاشته و آرام خوابیده بود. لیلی بیصدا جلو رفت و خم شد و صورت پسرش ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 4
- من از کمک کردن بهت خسته و ناراحت نمیشم؛هیچ وقت... شاهرخ چشم تیز بینش را دقیق دو گردی سینه ی سپید لیلی که از یقه ی پیراهنش بیرون زده و مشخص بود کرد و آتش خشمش شعله ور تر شد! - ناراحت نمیشی چون تو زن نیستی؛ چون تو تموم این سالها بیشتر برام مادر بودی تازن! تو با اینکه بزرگترین فداکاری رو در...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 5
پدرِ من؛ دکترا که بیخود حرف نمیزنن؛ باور کنید اینطوری شاهرخ فقط عذاب و درد رو تجربه میکنه شما دلت رضا میشه بچه ات عذاب بکشه! قربون چشماتون برم اجازه بدید دستگاهها رو قطع کنن شاهرخ به آرامش برسه؛ برادر بینوام خسته شد بس زجر کشید! حاج علاء با خشم و عصبانیت سمت پسرش سر چرخاند و دستش را پس زد و فری...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 6
پدر بزرگ روبرویش ایستاد و او مودب سلام کرد و مغموم سرش را بزیر انداخت؛ حاج علاء با حواس پرتی و استرسی که در رفتارش و گفتارش مشهود بود و نگاه نگرانش مدام سمت در اتاق ای سی یو میچرخید پاسخش را داد! - هنوز خبری نشده؟! ماهور که عادت نداشت حرف را بپیچاند و از طرفی از پدر بزرگ و ابهتش هم نمی ترسید و...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 7
دلانا پاهایش را جمع کرد و به در تکیه داد و نگاهش را معطوف منظره ی بارانی بیرون کرد و زیر لب امیدوارم گفت و پس از آن تا رسیدن به کافی شاپ هر دو سکوت کردند. فضای کافی شاپ نیمه تاریک و خفه بود. دلانا معمولا از این فضاهای بسته خوشش نمی آمد و بیشتر طبیعت و هوای آزاد را می پسندید اما اینبار برای صحبت ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 8
- تو از ماهور بگو! چجور پسری بود؟ چطور آشنا شدید و بهم زدید؟ قصد تون از دوستی ازدواج بود؟ دلانا چشمانش گشاد شد و دهانش نیمه باز ماند! - یه نفس وسطش بکش بابا! همین طوری پشت هم سوال می پرسی!شروین خندید و تکه ای از کیک شکلاتی را با چنگال جدا کرد! خب تو این دو سال اونقدر بازپرسی شدم اون سوالای پشت هم...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 9
نگاه تیز بین شروین به عکس العمل دلانا و لبانش بود که دقایقی ذهن پرالتهابش را سخت بخود مشغول کرده بود که او آهی کشید و لب ورچید و به ساعت اتومبیل نگاه کرد! - خب دیگه بهتره من برم خونه واقعا دیرم شده ساعت از یازده هم گذشته! شروین صاف نشست و مچ دست دلانا را آرام نگه داشت! - حرف زیاد زدیم اما من هنوز...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 10
دلانا دیگر مقاومت نمیکرد؛ اصلا جوری همه وجودش آرام و رام حرکات ماهرانه ی شروین شده بود که اگر می خواست هم دیگر نمی توانست مقاومت کند؛ باورهایش را نرم نگه داشته بودو با سرانگشتان آرام و با احتیاط نوازش میکرد و پیشانی اش را بروی پیشانی دلانا چسباند و چشم بست و آرام سایید! - همون بار اول که دیدمت فه...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 11
*** داخل پخش آی سی یو هیاهو و غوغایی برپا بود. هیچ کسی نمی توانست حاج علاء را ساکت کند. پیرمرد با سرپرستار بخش و دکتر اتاق آی سی یو در گیر شده بود. همه وجودش می لرزید و رنگش پریده بود؛ پیرمرد با اینکه قدرتی نداشت و اما غم درونش زوری عجیب و غریب به بازوانش داده بود؛ جوری که ماهور و عمویش شهاب دو...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 12
اما خواب کجا بود؟ آرامش مگر دست یافتنی بود؟ وقتی یادش می افتاد که آن شب کذایی؛ همان شب آخر چه به حال روز خودش و شاهرخ گذشت و چه ها که از شوهر و محرم خود نشنید مگر می توانست لحظه ای آرام بگیرد و پلک بروی هم بگذارد. بدبختی این بود برای کسی هم نمی توانست از آن شب خصوصی زناشویی حرف بزند تا لااقل کم...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 13
مهرانگیز درون آغوشش بود و موهایش را نوازش می کرد که در چند تقه خورد و پس از آن لعیا خواهرش از لای در؛ سرش داخل اتاق کرد و چشمانش روی لیلی ثابت ماند! - عزیزم بهتره لباس بپوشی بیایی بیرون، حاج علاء سراغتو ازم گرفت گفت کار واجب داره! لیلی آهی کشید و سرش را تکان داد. لعیا در را بست و رفت. مهرانگیز ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 14
لیلی که خون خونش را می خورد و نجابت و معصومیتش اجازه ی این را نمی داد روبروی حاجی و وقاحتش بایستد و از خودش دفاع کند. حرصش را آنقدر بروی گوشه ی ناخنش خالی کرد که پوستش کنده شد و سوزشش دل لیلی را برد. انگشتش را درون کف دستش نگه داشت و فشرد. حاجی که زیر چشمی حرکات و رفتار لیلی و ناراحتی اش را زیر ن...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان لعبتی به طعم شوکران - پارت 15
*** روزهای سرد پاییزی آرام و بی دغدغه می گذشتند. در این روزهایی که عاشقانه نام گرفته بودند؛ ماهور تلخ ترین و سردترین ساعت ها رو گذرانده بود. غم از دست دادن پدر و اتفاقات دردناک اخیر و دوری و دلتنگی شدید برای نبود دلانا در کنارش که حالا با گذشت چند ماه برای ماهور سخت و طاقت فرسا شده بود روزهای...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
- 1
