پارت یک :

چند خطی با نویسنده:
لعبتی به طعم شوکران رمانی که بر اساس واقعیت نوشته شده؛ از سرنوشت و فرجام زندگی چندین انسان مختلف که تصمیم گرفتم کل روایتها را در یک رمان کامل بطور منسجم و مربوط به جمع آوری کنم و بنویسم.
موضوعات اساسی داستان حول محور حق و حقوق نادیده گرفته شده ی زنان و همین طور پرونده های عجیب و غریب جنایی تا کمبود های شخصیتی زن و مرد که معضل اساسی مشکلات جامعه ی ماست و در دل حقایق رخ داده ی ذکر شده عاشقانه هایی آتشین و خواندنی هم رقم خواهد خورد که خواندنش خالی از لطف نیست.
-------
دسته ی ویلچر را به هر سختی و مکافات؛ با اندک قوتی که در دستان ظریف و زنانه اش باقیمانده بود از اتاق خواب بیرون کشید و سمت آشپزخانه برد و همزمان تلفن را با سرشانه و گونه به گوشش چسبانده بود. تلفن بوق پیاپی می خورد و کسی پاسخ نمی داد. مستاصل و نگران گوشی را بروی میز آشپزخانه انداخت و دکمه های پیراهن شاهرخ را با دستان لرزانش باز کرد و شیر آب آشپزخانه را بروی سرد تنظیم کرد و مشت مشت آب بروی صورت و سینه اش پاشید و با دستانش بروی صورت رنگ پریده ی شاهرخ سیلی زد!
- شاهرخ عشقم؛ پاشو آقا!
چشماتو باز کن من میمیرما!
شاهرخ لای پلکهای سنگین و بی جانش را باز کرد و بی رمق به صورت وحشت زده ی لیلی خیره شد!
- خوبه که وقت رفتن برای بار آخر چشمهای آبی تو دل سیر می‌بینم. سپس دست بی جانش را بالا آورد و بروی صورت یخ کرده ی لیلی گذاشت!
- زندگی خوبی داشتیم کنار هم؛ تو مادر خوبی بودی؛ همسر خوبی هم بودی اما...
نتوانست حرفش را تمام کند؛ دستش سقوط کرد و سرش بروی سرشانه افتاد!لیلی دست پاچه صورتش را نگه داشت و تکان داد و فریاد کشید و همزمان شماره ی اورژانس را برای بار چندم گرفت و پس از دو بوق کسی پاسخ داد. لیلی همانطور که قفسه ی سینه اش را ماساژ میداد که شاید قلبش رمقی پیدا کند؛ فوری آدرس خانه را داد و تماس را قطع کرد و بی معطلی روی صورتش خم شد و دم عمیقی گرفت و با دو انگشت دست راست بینی اش را نگه داشت و با دست دیگر صورت شاهرخ را بالا کشید و لبانش را بروی لبان کبود شاهرخ گذاشت و با تمام قدرت درون دهانش بازدم را خالی کرد؛ چندین و چند بار اینکار را انجام داد و پس از بی فایده بودن دست بزیر بغلش برد و با هر جان کندنی بود با دو دست بروی پشتش کوبید اما او دیگر تقریبا در آغوشش بی جان افتاده بود نفس و نمی کشید. همانطور که شاهرخ در آغوشش بود؛ صورتش را چرخاند؛ لبانش بروی ته ریش صورت یخ زده ی شاهرخ کشیده شد!
- نمی خوام باور کنم؛ شاهرخ نمی تونم باور کنم که تموم شده!
جان لیلی چشماتو باز کن. من جواب بچه ها رو چی بدم؟ به پدر و مادرت چی بگم؟ شاهرخ تو این برزخ تنهام نزار لعنتی من می ترسم!
سپس سرش را سمت آسمان گرفت و گریه کنان نالید!
- خدایا خودت کمکم کن!
***
***
دلانا پرده را با عصبانیت کنار زد و دو سمت خیابان را از نظر گذراند. بقدری تمرکز اعصابش بهم ریخته بود که متوجه زنگ آیفون نشد و هیچ چیزی جز آنچه پریشانش کرده بود به چشمش نمی آمد!
همچنان که دو سمت خیابان را مدام از نظر می گذراند و زیر لب غر زنان مشت بر لبه ی پنجره می کوبید با صدای چند تقه ی آرام بروی در بلاخره کنترلش را از دست داد و پرخاشگرانه سمت در چرخید و فریاد کشید!
- دیانا گفتم که من هیچ کوفتی نمی خورم لعنتی!
اگه مامان هم بهت سفارش منو کرده بهش بگو یه دردی تو سلف خوردم خبر مرگم!
اما هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که دیانا در را با ترس و لرز و احتیاط تا انتها گشود و لب برچیده نگاهش کرد!
- عزیزم آروم باش من که برای غذا سراغت نیومدم!
سپس سمت آیفون که انتهای پذیرائی بروی دیوار جیغ می کشید سر چرخاند و انگشت اشاره ی لرزانش را سمتش گرفت!
-م..ا..هور!
دلانا که تازه متوجه حرفهای خواهر بینوایش شده بود بعلامت خط و نشان تای ابرویش را بالا داد و آهان گویان سمت کمد رفت و پالتویش را بروی سرشانه انداخت و بی حوصله و عصبی با دست خواهرش را از جلوی راه کنار زد و سمت در ورودی رفت!
درون محوطه ی آسانسور هم قرار نداشت و زیر لب آنچه قرار بود با بی رحمی تمام خرج چندین سال رابطه ی فوق احساسی که با ماهور داشت را کند؛ مرور میکرد!
عصبی و بی قرار پنجه ی پای چپش را بروی کف آسانسور ضرب گرفته بود و هماهنگ با آن جملات بی رحمانه ای که قرار بود نثار ماهور بیچاره کند را زیر لب مرور می کرد و دست به کمر منتظر بود که در آسانسور باز شود. شک نداشت که کارش صحیح است و می بایست
آنچه به معنای واقعی پایان را برای خودش و ماهور معنا میکرد را سیلی کند و در گوشش بخواباند!
همزمان با باز شدن در آسانسور و ورود نور روشن درون محوطه ی پارکینگ قبل از اینکه بخواهد پایش را بیرون بگذارد با ماهور که روبروی در منتظر و دست پر ایستاده بود چشم در چشم شد و قبل از اینکه او بخواهد کلمه ای بگوید ماهور چند قدم باقیمانده مابینشان را پر کرد و بسته ی بزرگی که در دستش قرار داشت را سمت دلانا گرفت و آنرا بی معطلی درون آغوشش گذاشت!
- برای ما نبود!
این عشق رو میگم...
خیلی بزرگ و مقدس بود و قد و قواره ی قلب کوچیکت نمیشد!
او نفسی تازه کرد و دلانا که اخمهایش را در هم کرده بود و لبان رنگ پریده اش را بهم می فشرد خواست پاسخش را بدهد که مجال نیافت!
- خودتو خسته نکن؛ تو انرژیتو برای یه ماجرای پیچیده و رابطه ی نو نیاز داری و من انرژیمو برای هر چه سریعتر رفتن از این رابطه ی نافرجام؛ به هر حال ما هر کدوم به نحوی قراره از این دام رها بشیم!
سپس آهی کوتاه ضمیمه ی حرفهایش کرد و سمت در سر چرخاند!
یه روزی در این خونه؛ در ورود به آرزوهام بود جوری که مطمئن بودم تا ابد کلمه ی اشتباه کردم رو بزبون نمیارم اما مثل اینکه اون روز خیلی عجله کردم و...
بدون حرفی بیشتر و حتی خداحافظی کوتاهی راهی در پارکینگ شد!
دلانا که کاملا از رفتار ماهور رو دست خورده بود و خودش را برای یک پایان جانانه به نفع خودش آماده کرده بود؛ خشمگین بسته را بروی زمین پرتاب کرد و فریاد کشید!
- اینا صدقه ی عشقت بود که تو این چند سال کذایی بهم دادی که امروز برات پس فرستادم؛ خواستم مثل دو تا انسان عاقل و فهمیده رو احساسی که توهم و سراب بود خط بکشیم. اما تو حتی لیاقت یه پایان خاطره ساز هم نداشتی. آره؛ عجله کن و در رو هم پشت سرت محکم ببند و برو تا روزی که زنده ای حق نداری حتی دستت به اون دستگیره بخوره و وارد زندگیم بشی! سپس تمام خشم و نفرتش را سر جعبه ی بینوا خالی کرد و لگدی جانانه به آن زد؛ هدایای درونش به هر گوشه ای از پارکینگ پرتاب شد. سمت آسانسور رفت و بدون اینکه برگردد دکمه را زد؛ وارد آن شد و در را پشت سرش بست. ماهور هنوز کامل در را نبسته بود و با حیرت حرکات دلانا را تماشا می کرد و آنقدری این رفتار برایش نامانوس و عجیب بود که باورش نمیشد این همان دختریست که زیباترین حس را مهمان قلب عاشقش کرده بود.
به واقع هیچ نداشت و هیچ کلمه یا جمله ای نمی توانست برای این رنگ عوض کردن ناگهانی بیابد جز پوچ و بی معنا بودن هر آنچه مابینشان گذشته بود.سربالا گرفت و به آسمان خیره شد؛ ابرهای پراکنده در قلب آسمان فیروزه ای آرام حرکت می کردند و خورشید نورش را تا آخرین حد ممکن به چشمانش تابید. سر پایین انداخت و آهی طولانی و غمناک کشید. سخت بود؛ حالا چگونه به دل نافرمانش حالی می کرد که همه چیز به پایان رسیده و دیگر راه برگشتی نیست!
چطور فراموش می کرد و پا بروی تمامی احساسات به غلیان افتاده اش می گذاشت و می رفت پی زندگی اش؟!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رقیه

    5

    سلام منم شروع کردم عالی بود بسیار خوب

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمی شما مرسی 💖💋🙏

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    2

    عالی بود مقدمه و شروع بیست

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بیست شمایی مهربونم 😊❤️

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • طاهره

    0

    نویسنده ی خوش،قلم عالیه رمانتون محشره موفق باشید

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم ممنونم

    ۲ ماه پیش
  • آتنا

    1

    عالی بود بسیار دوست داشتنی منونم از رمان خوبتون

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    من از شما و همراهی تون ممنونم گلم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چقدر دوست دارم لیلی رو مثل مامانهای مهربونه و خیلی هم خوش قلبه مطمئنم رمانش منو با اتفاقای عاشقانه شوکه میکنه

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    2

    از الان بگم من با دلانا دشمنم 👌

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    👌😁❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!