لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت هجده :
تاکسی جلوی دانشکده توقف کرد؛ دیانا پیاده شد. نگاهی به دور و برش انداخت. کافه ترنج را دید که آن طرف خیابان روبروی دانشکده قرار داشت. با عجله سمتش پا تند کرد. روبروی در شیشه ای دودی اش ایستاد. کافه تقریبا نیمه شلوغ بود. جلوی ورودی اش بسیار زیبا دیزاین شده بود. باغی کوچک و زیبا با درختان کوتاه قد که با قیچی های باغبانی به شکلهای بامزه آراسته شده بودند و حصارشان شمشادهای کوتاه کنارهم کاشته شده
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سپیده
0منم صد در صد با شما موافقم ماهور حیف بود برای دلانای بی فکر
۲ هفته پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
بله اما ماهور همچنان درگیر احساساتشه❤️🌹
۱ هفته پیشسپیده
0ماهور باز دوباره حالش خوب میشه و دختر خوب براش کم نیست
۲ هفته پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عشق گاهی اوقات تکرار نشدنیه گلم ❤️🌹
۱ هفته پیشژاله
1لیدا جان عضو جدیدم تو این رمانتون هم مثل لاوین گل کاشتید مرسی
۴ هفته پیشعالیه
1درود بر شما بانوی خوش قلم نثر روان و جذاب و قصه ای پرکشش
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شبنم
1خسته نباشید با وحود همه دلایل دلانا خواهرش حق نداشت بدون توضیح جدابشه یا همیشه روراست حرفش رو به ماهور میزد ولی من طرف ماهورم وحق رو به اون میدم