پارت هجده :

تاکسی جلوی دانشکده توقف کرد؛ دیانا پیاده شد. نگاهی به دور و برش انداخت. کافه ترنج را دید که آن طرف خیابان روبروی دانشکده قرار داشت. با عجله سمتش پا تند کرد. روبروی در شیشه ای دودی اش ایستاد. کافه تقریبا نیمه شلوغ بود. جلوی ورودی اش بسیار زیبا دیزاین شده بود. باغی کوچک و زیبا با درختان کوتاه قد که با قیچی های باغبانی به شکلهای بامزه آراسته شده بودند و حصارشان شمشادهای کوتاه کنارهم کاشته شده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    1

    خسته نباشید با وحود همه دلایل دلانا خواهرش حق نداشت بدون توضیح جدابشه یا همیشه روراست حرفش رو به ماهور میزد ولی من طرف ماهورم وحق رو به اون میدم

    ۲ ماه پیش
  • سپیده

    0

    منم صد در صد با شما موافقم ماهور حیف بود برای دلانای بی فکر

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بله اما ماهور همچنان درگیر احساساتشه❤️🌹

    ۱ ماه پیش
  • سپیده

    0

    ماهور باز دوباره حالش خوب میشه و دختر خوب براش کم نیست

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عشق گاهی اوقات تکرار نشدنیه گلم ❤️🌹

    ۱ ماه پیش
  • ژاله

    1

    لیدا جان عضو جدیدم تو این رمانتون هم مثل لاوین گل کاشتید مرسی

    ۲ ماه پیش
  • عالیه

    1

    درود بر شما بانوی خوش قلم نثر روان و جذاب و قصه ای پرکشش

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️