پارت پانزده :

***
روزهای سرد پاییزی آرام و بی دغدغه می گذشتند. در این روزهایی که عاشقانه نام گرفته بودند؛ ماهور تلخ ترین و سردترین ساعت ها رو گذرانده بود.
غم از دست دادن پدر و اتفاقات دردناک اخیر و دوری و دلتنگی شدید برای نبود دلانا در کنارش که حالا با گذشت چند ماه برای ماهور سخت و طاقت فرسا شده بود روزهایش را یکی پس از دیگری غمناک و غمناک تر می کرد!
بیشتر اوقات از دانشکده و محیطش دوری می کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سپیده

    0

    آخیی بگردم من برات ماهور قشنگم .کاش تو دنیای واقعی وجود داشتی خودم می اومدم دوست دخترت میشدم

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیز دلممممم❤️😁👌🌹

    ۱ ماه پیش
  • سپیده

    1

    قلبم برای ماهور رفت بمیرم برای دلت

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    🌹💔

    ۱ ماه پیش
  • صدرا

    0

    دیگه شاهرخی وجود نداره پس حاجی هم نمی تونه برای لیلی بزرگتری کنه دستور بده

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    اما متاسفانه حاج علاء شخصیت منفور داستان هست که به کارهای زشتش ادامه میده

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    1

    فقط می تونم همینو بگم دلانا آخرش خودشو بدبخت میکنه

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    1

    باباش قبل از فلج شدن بداخلاق نبوده حاج علا هم فکر کرده تخم و ترکه بچه اش چه پوخی هست

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    1

    خوب کاری کرد دختری که دنبال هوا هوسه تا وفاداری همون بهتر بره گم بشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️