لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت دوم :
همچنان در فکر آرام و پیوسته طول پیاده رو را قدم می زد که تلفنش زنگ خورد؛ دست در جیب شلوارش کرد و آنرا بیرون کشید و با دیدن نام مادر غم دنیا دو برابر بر سرش آوار شد. با ترس و دلهره لمس صفحه را فشرد و سلام کرد و صدای غمگین مادر در گوشش طنین انداخت!
- ماهور جان؛ کجایی مادر؟!
با تردید و نگرانی ایستاد؛ قلبش در شاهراه گلویش زد و تاری دیدش دو برابر شده بود؛ این روزها حال بیمار پدر او را راجب به هر خبر و تلفنی حساس کرده بود؛ چنگ به قلبش زد و وسط پیاده رو ایستاد!
- بابا خوبه؟
سکوت آن طرف خط داشت کلافه اش می کرد که بلاخره مادر خلاصش کرد و نفسی از سر آرامش بیرون فرستاد و به دیوار تکیه داد!
- خوابیده عزیزم؛ نگران نباش خودت کجایی؟!
ماهور خودش را جمع و جور کرد و صاف ایستاد؛ بناگاه یاد دلانا افتاد و صورتش از شدت ناراحتی گُر گرفت!
چطور به مادرش می گفت که همه چیز تمام شده و او حتی به قدر یک خداحافظی کوتاه برای رابطه شان وقت نگذاشت؟!
من من کنان بناگاه دروغی به ذهنش رسید!
- دنبال کارهای پایان نامه هستم مادر!
یکی از بچه ها فرد معتمدی رو برام پیدا کرده که تو این کار حرفه ایه و قراره اون برام پایان نامه رو تکمیل کنه!
مادر با خوشحالی تک خنده ای دلنشین کرد و گفت: خب شکر خدا!
عزیزم اگه کارت تموم شده بیا به داد من و بابا برس که دکترش ترخیصش کرده؛ منم برام سخته و دستم جون نداره برای رفتن آماده اش کنم!
چشمی کوتاه به در خواست مادر گفت و تماس را قطع کرد و سمت بیمارستان راهی شد!
درون تاکسی راننده آهنگی قدیمی از حمیرا گذاشته بود و گویی داغ دل ماهور تازه شد. یاد دلانا و خاطرات قشنگشان و هر آنچه بنام عشق ساخته بودند چون کوهی عظیم و غول آسا روی سرش خراب شد و جانش به تب نشست؛ بوسه های یواشکی آخر شب وقت خداحافظی و خیره شدن به مردمکهای چشم همدیگر تا دقایقی طولانی چیزی نبود که براحتی بتواند فراموش کند. سخت که نه دوری و فراموشی از ابن حجم از دوست داشتن درد داشت؛ بخدا که درد داشت. بغضش تا حنجره بالا آمد و به آرامی و بیصدا تمام مدتی که در تاکسی نشسته بود را اشک ریخت و برایش مهم نبود که راننده با تعجب هر از چند گاهی از آینه با تحیر نگاهش میکند و پشت هم آه میکشد!
دیگر هیچ چیز و هیچ کسی برایش مهم نبود و فقط یک خواسته از خود پریشانش داشت و آن هم قدرتی که دوباره از نو قلب ویرانش را بسازد و دیگر هرگز در آنرا بروی هیچ عشقی باز نکند!
باید می ایستاد و مقاومت می کرد و دلانا کلمه ای بود که حالا به حد انزجار از آن گریزان بود و فراری!
غرق در افکارش بود که تلفنش دوباره زنگ خورد؛ فوری آنرا از جیب پیراهنش بیرون کشید و با دیدن نام حاج بابا؛ با پشت دست رد اشکهایش را از صورتش پاک کرد و تماس را وصل کرد!
- سلام حاج بابا؛ تو راهم نگران نباشید چند دقیقه دیگه می رسم!
صدای پر تحکم حاج بابا؛ پدربزرگش پشت خط پیچید!
- علیک سلام پسر جون؛ نیازی نیست تا بیمارستان بیایی شاهرخ ترخیص شده؛ عمو شهاب ما رو می رسونه خونه، شمام سریع خودتو برسون کمک دست مادرت باشی پسرم!
ماهور کمر صاف کرد و همانطور که به راننده اشاره می کرد توقف کند؛ چشمی کوتاه به پدربزرگش گفت و تماس را قطع کرد. راننده سرعتش را کم کرد و از آینه او را سوالی نگریست!
- مشکلی پیش اومده داداش؟!
ماهور نگاهش کرد و گفت: بله عذر می خوام مسیرم تغییر کرده؛ شما همبن خیابون رو دور بزنید و برگردید آدرس جدید رو خدمتتون میگم!
راننده چشمی گفت و در آنی خیابان را دور زد!
***
کلید را آرام درون قفل چرخاند و قبل از اینکه در را باز کند صدای حاج بابا و عمو شهاب که جلوی در ایستاده بودند و در حال خداحافظی با مادر بودند را شنید. در را بست و چند پله ی کوتاه سمت جنوبی خانه را بالا آمد و روبرویشان ایستاد و احوال پرسی کرد. مادرش رنگ به رخساره نداشت و معلوم بود از دیروز تا بحال حسابی خسته و کلافه شده؛ حاج بابا کتش را پوشید و سمت پله ها روانه شد و شهاب پسر بزرگش دنبالش رفت!
- خلاصه دیگه سفارش نکنم؛ بهش اجازه نده ماسک اکسیژنش رو برداره. دیدی که دکتر چی گفت نباید تو هوای آلوده ی بیرون قرار بگیره!
لیلی سربزیر چشم گفت و حاج علاء قبل خارج شدن از در رو به ماهورکرد و انگشتش را تکان داد!
- حلال زاده؛ حواست به بابات باشه این چند روز نمی خواد بیایی به مامان شکوفه سر بزنی پدرت واجبه!
ماهور پلک بروی هم گذاشت و چشم گفت و حاج علاء در را بست ورفت. ماهور سمت مادرش سر چرخاند و نگاهش بروی کبودی و گودی زیر چشمانش نشست!
- ماهور دورت بگرده می دونم از دیروز تا بحال چی کشیدی؛ برو یه دمنوش آرام بخش اعصاب بخور و یکم بخواب خودم حواسم به بابا هست!
لیلی از در فاصله گرفت و سمت آشپرخانه رفت!
- خوبم قربونت برم؛ کلی کار ریخته روی سرم برای بابات سوپ ماهیچه بار گذاشتم؛ برای شمام لوبیا پلو درست میکنم تا یه چرت بزنی و استراحت کنی تا یک ساعت دیگه آماده است!
ماهور عصبی سمت آشپزخانه قدم تند کرد و روبروی مادرش که ملاقه بدست آماده بود سوپ را هم بزند ایستاد. لیلی با تعجب نگاهش کرد!
- چیه دورت بگردم؟ چرا عصبی هستی؟!
ماهور ملاقه را از دست مادرش گرفت و سرشانه اش را سمت ورودی آشپزخانه چرخاند و او را بطرف شزلون گوشه ی هال برد و برویش نشاند!
لیلی معترض خواست از جا برخیزد که ماهور مانع شد!
- دیگه تو این دنیا زورم به هیچ کسی نرسه به شما میرسه مامان خانم؛ وقتی میگم استراحت یعنی استراحت!
لیلی اخم هایش درهم رفت و به عزیز دردانه اش نگاه کرد!
- ولی...
ماهور مادرش را بروی شزلون خواباند و شال گرم و نرم مبل را رویش کشید!
- همون که من میگم؛ شما استراحت میکنی من حواسم به بابا و سوپش هست ته نگیره؛ فکر غذای من و مهر انگیز رو نکن زنگ می زنم رستوران غذا سفارش میدم.
خم شد و پیشانی مادرش را بوسید و لیلی که چاره ای جز اطاعت نداشت پسرش را بوسید و با خستگی فراوان چشم بروی هم گذاشت!
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیدا صبوری | نویسنده رمان
ای جانم مرسی مهربونم
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
مرسی عزیز دلم ممنونم
۳ هفته پیشآسیه
3خانم صبوری رمانهاتون بسیار عالیه لذت بردم ممنون 🙏
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیز دلمی شما مرسی 💖💖💖
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️❤️
۳ هفته پیشفاطی
1خیلی عالی بود تا اینجا که معلومه خیلی کارها ما با این شخصیتها داریم
۱ ماه پیشزهرا
1چقدر ماهور با وظیفه و دوست داشتنیه دلانای سلیطه لیاقتشو نداشت
۱ ماه پیشآسیه
2شروعش کردم چون یکی از دردهای اساسی جامعه و حق پایمال شده ی خانمها رو به تصویر کشیده احسنت برشما
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
بله رمان بصورت ترکیبی از سرنوشت زندگی چندین نفر و بر اساس واقعیت پرونده های جنایی موجود نوشته شده
۲ ماه پیشزهره
3خوبه رمانش دوست داشتم قصه رو خیلی جذاب و هیجان انگیز
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
خوب نگاهتونه مهربونممم💖
۲ ماه پیشژاله
1چه شوهر زبون نفهمی چه پدر شوهر مغرور و بی عقلی عوضش ماهور چه عشقه❤
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
موافقم باهاتون 👌😁💖
۲ ماه پیشسارا
3لیلی چه خوش قلب و دوست داشتنیه😍😍😍😍😍😍😍😍😍
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
لیلی ماه منه عزیز منم هست 🤩😍
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
لیلی ماه منه عزیز منم هست 🤩😍
۲ ماه پیشسارا
3عالیه ممنون از قلم روان و جذابتون
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
سپاس قشنگم 🥰💖
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آسیه
4رمان قلم موضوع قصه و جذابیت پارتها عالیه خوشحالم که شروعش کردم