پارت هفده :

***
تقریبا صبح شده بود. دیانا همچنان روی تخت پهلو به پهلو میشد اما اصلا خوابش نبرد که نبرد!
بلاخره ناکام از خوابیدن سرجایش نشست و به آخرین نقشه ای که کشیده بود؛ خوب فکر کرد و همه ی جوانب را سنجید و لبخند رضایت از فکر بکری که به سرش زده بود روی لبانش نشست!
روی تخت غلتی زد و گوشی اش را از روی پاتختی برداشت و نگاهی به ساعت کرد. هفت صبح بود؛ معمولا دلانا همین ساعتها از خواب بیدار میشد که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سپیده

    0

    نباید بخاطر نجات دادن خواهرش از چنگال شروین به دروغ متوصل بشه

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    خوب گاهی اوقات آدم می خواد کمک کننده باشه اما ممکنه نتیجه خوب پیش نیاد

    ۱ ماه پیش
  • فاطی

    1

    منم موافقم بنظرم به ضرر خودشه و خواهرش

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    باید ببینیم چی پیش میاد 😉🌹❤️

    ۱ ماه پیش
  • زهره

    0

    حرف حسابش چی می تونه باشه وقتی کلی مه خرابکاری کرده تو رابطه

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    👌❤️

    ۱ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    کاش ماهور هیچ وقت نفهمه شروین با عشقش چطور..

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    خوب طبیعتا اگه بفهمه صدمه ی روانی میبینه

    ۱ ماه پیش
  • ملیکا

    1

    قول میدم مانند گذشته نمیشه ابن حرومی فکرش فقط یه جایت

    ۱ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه و داره آسیب میبینه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️