لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت هفده :
***
تقریبا صبح شده بود. دیانا همچنان روی تخت پهلو به پهلو میشد اما اصلا خوابش نبرد که نبرد!
بلاخره ناکام از خوابیدن سرجایش نشست و به آخرین نقشه ای که کشیده بود؛ خوب فکر کرد و همه ی جوانب را سنجید و لبخند رضایت از فکر بکری که به سرش زده بود روی لبانش نشست!
روی تخت غلتی زد و گوشی اش را از روی پاتختی برداشت و نگاهی به ساعت کرد. هفت صبح بود؛ معمولا دلانا همین ساعتها از خواب بیدار میشد که
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیدا صبوری | نویسنده رمان
خوب گاهی اوقات آدم می خواد کمک کننده باشه اما ممکنه نتیجه خوب پیش نیاد
۱ هفته پیشفاطی
1منم موافقم بنظرم به ضرر خودشه و خواهرش
۲ هفته پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
باید ببینیم چی پیش میاد 😉🌹❤️
۱ هفته پیشزهره
0حرف حسابش چی می تونه باشه وقتی کلی مه خرابکاری کرده تو رابطه
۲ هفته پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
👌❤️
۱ هفته پیشفرزانه
1کاش ماهور هیچ وقت نفهمه شروین با عشقش چطور..
۲ هفته پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
خوب طبیعتا اگه بفهمه صدمه ی روانی میبینه
۱ هفته پیشملیکا
1قول میدم مانند گذشته نمیشه ابن حرومی فکرش فقط یه جایت
۲ هفته پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
بله متاسفانه و داره آسیب میبینه
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

سپیده
0نباید بخاطر نجات دادن خواهرش از چنگال شروین به دروغ متوصل بشه