لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت هفده :
***
تقریبا صبح شده بود. دیانا همچنان روی تخت پهلو به پهلو میشد اما اصلا خوابش نبرد که نبرد!
بلاخره ناکام از خوابیدن سرجایش نشست و به آخرین نقشه ای که کشیده بود؛ خوب فکر کرد و همه ی جوانب را سنجید و لبخند رضایت از فکر بکری که به سرش زده بود روی لبانش نشست!
روی تخت غلتی زد و گوشی اش را از روی پاتختی برداشت و نگاهی به ساعت کرد. هفت صبح بود؛ معمولا دلانا همین ساعتها از خواب بیدار میشد که
لطفا صبر کنید...
