پارت سی و نهم :

یه سوال دارم جوون!
بعدشم کاسه مسی چرکی و رنگ و رو رفته گداییم رو دوباره سمتش نگه داشتم و مانع شدم که در رو نبنده و صدامو آوردم پایین و پرسیدم: آقا چن دیقه پیش جلو دهنه زیر گذر بازارچه چه خبر بود مردم جمع شده بودن؛ خبردارید؟
کارگره یه سری سمت حاجی چرخوند و دوباره نگام کرد و گفت: یه بچه ی تازه دنیا اومده رو گذاشته بودن لای آشغالا خدا نشناس ها!
مامور شهرداری بچه رو پیدا کرد داد دست پل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    1

    عالی عالی کیف کردم قصه اش❤️❤️❤️❤️ 😍🤒🤒🤒🤒🤒🤒🤒👌👌👌👌🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    انرژی های بالاتون ترغیبم میکنه برای پارتهای هدیه 😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • مری💝

    2

    چرا انقد دیر ب دیر پارت میزارید خب آدم کلافه میشه بین این پارت تا پارت بعدی سه روز فاصله ست 😞

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزم سایت در حال بروز رسانی و انتقال سرورها بود

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    بالاخره نگفت وقتی خانواده خوبی مثل ریوان داشت،چه مرضی گرفته بود بردش پیش خودش،قبلا سنش کم بود نفهمید چکار کنه،می تونست از همون حاجی کمک بخواد جای اون زنه که می خواست بچشو وسیله گدایی کنه 😠🤔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    آدام نادان به هر حال نادانه تو هر سنی و هر شرایطی... اکرم تمام عمرش نادان بوده

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    چقدر غمناک🥲

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    👌😔💖

    ۲ ماه پیش
کپی شد!