لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت چهل :
اکرم نگاهش مابین من و آریا چرخید و ردیف دندانهای زرد و نامرتبش را به نمایش گذاشت!
- قول میدی بعد اینکه جای باباشو گفتم اجازه بدی هر چن وقت یه بار دخترم رو ببینم!
با شنیدن حرفش زیر دلم تیر کشید و دستم را بروی همان نقطه گذاشتم و با درد چشم بستم. من از این زن متنفر نبودم اما دیدنش حالم را خراب می کرد و روحیه ام را به مرز نابودی می کشاند!
چشمانم بسته بود که صدای پوزخند تمسخر آمیز آریا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیدا صبوری | نویسنده رمان
کاملا درسته گلم❤️
۲ ماه پیشساناز
0عالی رمان خوبیه اکرم از الان رفت تو فهرست سیاه من
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیزمممممم😊❤️
۲ ماه پیشرها
1عالی عالی عالی عالی عالی عالی رفتم برای پارت بعدی
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیزمممم😍😍❤️
۲ ماه پیشالهام
1رمانتون رو دوباره از اول تا پارت آخر دارم می خونم 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
ممنون نگاه قشنگتونم
۲ ماه پیشالهام
1آریا بنظرم انسانی منطقی و جدیه و عشقش رو نشون نمیده اما خوب اخلاق نادرست هم داره دیگه
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
تحلیل عالی و جالبی داشتید💖💖
۲ ماه پیشمیم
2اینو درست گفت با دستای خودش لاوینو بدبخت کرد واقعا،تو همون خراب شده می موند به قول خودش آب و نونش به راه بود،یا بیاد گدایی و جیب بری و مواد فروشی و هرزگی،شوهرشم پیرو پیزوری نبوده 😠🙏🏻
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
بله واقعا درسته گاه انسان باید از میان بد و بدتر بد رو انتخاب کنه تا گرفتار نشه
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
0خوب میموندی پیش ارسلان سنش بالا بود در عوض مواد فروش کارتن خواب نمیشدی