پارت چهل :

اکرم نگاهش مابین من و آریا چرخید و ردیف دندان‌های زرد و نامرتبش را به نمایش گذاشت!
- قول میدی بعد اینکه جای باباشو گفتم اجازه بدی هر چن وقت یه بار دخترم رو ببینم!
با شنیدن حرفش زیر دلم تیر کشید و دستم را بروی همان نقطه گذاشتم و با درد چشم بستم. من از این زن متنفر نبودم اما دیدنش حالم را خراب می کرد و روحیه ام را به مرز نابودی می کشاند!
چشمانم بسته بود که صدای پوزخند تمسخر آمیز آریا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    خوب میموندی پیش ارسلان سنش بالا بود در عوض مواد فروش کارتن خواب نمیشدی

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    کاملا درسته گلم❤️

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    0

    عالی رمان خوبیه اکرم از الان رفت تو فهرست سیاه من

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمممممم😊❤️

    ۲ ماه پیش
  • رها

    1

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی رفتم برای پارت بعدی

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمممم😍😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • الهام

    1

    رمانتون رو دوباره از اول تا پارت آخر دارم می خونم 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ممنون نگاه قشنگتونم

    ۲ ماه پیش
  • الهام

    1

    آریا بنظرم انسانی منطقی و جدیه و عشقش رو نشون نمیده اما خوب اخلاق نادرست هم داره دیگه

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    تحلیل عالی و جالبی داشتید💖💖

    ۲ ماه پیش
  • میم

    2

    اینو درست گفت با دستای خودش لاوینو بدبخت کرد واقعا،تو همون خراب شده می موند به قول خودش آب و نونش به راه بود،یا بیاد گدایی و جیب بری و مواد فروشی و هرزگی،شوهرشم پیرو پیزوری نبوده 😠🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بله واقعا درسته گاه انسان باید از میان بد و بدتر بد رو انتخاب کنه تا گرفتار نشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!