لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت سی و یک :
گرمای انگشتش که بروی لبهایم نشست حریص تر شدم؛ امیال زنانه ام بود یا ویارانه ی حاملگی که در حال فوران بود و راحتم نمیگذاشت را نمی دانم اما هر چه بود مرا بدجور سر لج انداخت؛ تصمیم گرفتم امشب حتی اگر شده جنگ به پا کنم؛ مانع رفتنش شوم و حرفم را به کرسی بنشانم!
بالا تر از سیاهی که رنگی نبود و من خیلی وقت بود که آب از سرم گذشته بود. و از این زندگی خسته بودم.
اخمهایم را درهم کشیدم و چند قد
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسیم
0خط نبود قدم بود😅😅
۱ هفته پیشمهی
1رفتارهای متناقض واقعا بینشون دست به دست میشه و آدم نمی دونه حق رو به کی بده آفرین به قلم تواناتون
۴ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیزمممم🥰💖
۴ ماه پیشملیکا
2پارت می خوام هزار تا نویسنده جووون 😫
۵ ماه پیشدریا
0منم موافقم کاش رمان کامل بود می خوندم اینجوری هر روز فکرم پیشش هست
۴ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیزممم خوب صبر کنید تموم شد بخونید
۴ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیزممم
۴ ماه پیشیه غریبه
2آخه آریا ویار داره بهش هوس کردی احمق 😄😄
۵ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
😄😄
۴ ماه پیشلیلا
2این لاوین چیه آریا رو دوست داره من نمیدونم والا آخه آدم اینقدر خل
۵ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
شوهرشه به هر حال و خب پنهان کاری هم کم نداشته
۴ ماه پیشیه غریبه
2به قولی میگن دنیا همین جوری نمی مونه مصداق بارز لاوین آریاست
۵ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
👌👌👌
۴ ماه پیشیه غریبه
2من مطمئنم لاوین فعلا داره به آریا زمان میده که برگرده فکرم میگه یه روزی ورق برمیگرده
۵ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
باید دید چی پیش میاد
۴ ماه پیشخجسته
2آفرین لاوین. بالاخره مبارزه شروع شد🤭 آریا قراره حساب کار دستش بیاد و این خیلی منو هیجان زده میکنه🤭😂
۵ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
لاوین هم یک زنه و غرور داره و حتما روزی صبرش تموم میشه
۴ ماه پیشمیم
1والا این احساس تو انگار ضد گلولست،فکر نکم تا حالا دووم آورده دیگه اتفاق جدیدی باشه که بکشدش 😏🙏🏻
۵ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
و فکر نکنم همچنان احساسش تغییری کنه 😁
۵ ماه پیشماهرخ
1رمان بسیار زیباییه خدا قوت عزیزم
۵ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
زیبا شمایی مهربونم
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0هرچند دیر اما بازم جای شکرش باقیه که چشماش بالاخره باز شد و اون جملش که گفت( مرز بین عشق و نفرت یه خط باریکه😍😍🤩🤩) خوشمان امد😊😌