پارت سی و هشتم :

مکثی کرد و گوشه ی پیراهنش را چنگ زد!
- صبح همون روز آفتاب نزده حسابی شیرت دادم و لای دوتا پتو پیچیدم و از خونه ملیحه یواشکی زدم بیرون و بردمت خیابون شوش و...
پوزخندی زدم و به اشکهایم اجازه ی ریختن دادم!
بعدم گذاشتیم تو آشغالی و با خیال راحت رفتی پی زندگیت؟!
- نه به واللهه؛ نرفتم؛ اول اینکه تو آشغالی نزاشتم اینو تو دادگاه هم کوچیک بودی از زبونم شنیدی؛ هنو خوب سفیدی نزده بود و خیاب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه غریبه

    3

    بی وقفه خوندم چند پارتی که عقب بودم مرسی از رمان جذابتون

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمی مرسی از همراهیت قشنگم

    ۴ ماه پیش
  • یه غریبه

    2

    سنگسار ترسناکترین حکم برای زنان سرزمین اسلامیه متاسفانه

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    👌😔😔😔

    ۴ ماه پیش
  • یه غریبه

    2

    دیگه خوروندن تریاک برای مرگ چیه؟؟؟ بخدا ترسناکترین مردم جهانیم

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه همبن طورا

    ۴ ماه پیش
  • یه غریبه

    3

    ممنونم از دردجامعه میگید فکر کنم رشته تون روانشناسیه و تحقیق در مورد این جور پرونده ها

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    من از شما خواننده های فهیم و مهربونم نهایت تشکر رو دارم

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    1

    پارت جدید نویسنده جاننن من منتظرم

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    امروز پارت هدیه هم میگذارم گلم

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    3

    بی نظیرید و قلمتون زیباست و حس کردنی

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    سپاس بی نهایت قشنگم

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    3

    آخ آخ جگرم برای اکرم کباب شد بی نظیر بود توصیف صحنه ی گذاشتن لاوین تو خیابون انگار داشتم لحظه به لحظه شو میدیدم

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    سپاسگزارم عزیز دلم

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    ولی شرایطش خیلی وحشتناک سخت بوده،بدبخت هیچ راه دیگه به فکرش نرسیده،سنشم خیلی کم بوده و بی تجربه 😔

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    اکرم هم قربانی نفهمی و تصمیمات اشتباه افراد و بزرگای قبیله اش بوده

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    خب خدارو شکر اینم دروغ بود،خیلی این آشغالدونی غیر قابل تحمل بود،مردمم الکی چه داستانا برای خودشون می سازن 🥺🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    زیاد عجله نکن گلم 😉😁

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️