لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت سی و چهارم :
- بهم فرصت بده؛ پاپیچم نشو؛ نزار از این بیشتر هم تو خودم بشکنم هم تو چشم تو!
نمیگم دور شو اما نزدیک هم نباش؛ بزار تا هر دومون فرصت داشته باشیم جمع و جور کنیم این شکسته های وجودمونو که مثل تیکه های برّنده شیشه داره روح جسم هر دو مون رو تیکه تیکه و زخمی میکنه!
سپس آرام مرا کنار زد و از جا برخاست و سمت در رفت. با نگاهی آمیخته به بغض بدرقه اش کردم و او لحظه ی آخر سمتم سر چرخاند و لبانش بروی
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیدا صبوری | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۴ ماه پیشمیم
2خدا نابودت کنه انگل،کاش زودتر وجود نحسش پاک می شد از زمین،با این شغل شریفش نکنه اینو برای شاگردیش پس گرفته 😠
۴ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
درصد بیشمار زنان بی سر پناه کلان شهر های ایران بدترین نوع سرنوشت و زندگی رو دارن
۴ ماه پیشملیکا
2مواد فروش کثافت خدا نابود کنه همچین زنایی رو به لجن کشیدن جامعه رو بیچاره لاوین 😑
۴ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
آخ از این زنان ناآگاه و پدران و مادران ناآگاه تر
۴ ماه پیشملیکا
2اکرم نخاله؟؟؟؟؟ مادرش انگلی بوده واسه خودش
۴ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
🤭😄
۴ ماه پیشمریم
2یه دیوانه سنگ می اندازه تو چاه صد تا عاقل نمیتونن در بیارن🙃
۴ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
باید این ضرب المثل رو با آب طلا نوشت
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1قشنگ درد جامعه تو قصه به تصویر کشیده شده درود به شما خانم صبوری