پارت پانزده :

تو لحظه ی اول وقتی پامو دوباره گذاشتم تو کلبه هیچی توجهم و جلب نکرد؛ اما بعد چشمم خورد به تلویزیون که چسبیده بود به دیوار و فاصله ی زیادی با پنجره نداشت.
تلویزیون روشن بود، صداشم ماشاالله داشت! اونقدر بلند بود که گوشمون داشت کر میشد!
پیام با یه حالت عصبی گفت:
_خاموشش کن!
_کنترل نیست!
_یعنی چی نیست؟!
_یعتی نیست، همینجا گذاشته بودمش!
هرچقدر مبل و می‌گشتم خبری از کنت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahla

    0

    یعنی امیرحسین به خاطر همچین ادمایی عشقش و از دست داد واقعا جای تاسف داره چه مرد بی عرضه ای اصلا خانواده نداشت سنگین تر بود😑💔🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    گاهی آدما یه اشتباهی میکنن که خودشون مدت ها بعد میفهمن چقدر مخرب بود و بعدش مجبور میشن جبران کنن ☹️

    ۲ ماه پیش
  • Niloofar

    6

    آخر اجنه کار تابان رو ساختن شک ندارم ک اونا کشتنش😑

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️