کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت پانزده :
تو لحظه ی اول وقتی پامو دوباره گذاشتم تو کلبه هیچی توجهم و جلب نکرد؛ اما بعد چشمم خورد به تلویزیون که چسبیده بود به دیوار و فاصله ی زیادی با پنجره نداشت.
تلویزیون روشن بود، صداشم ماشاالله داشت! اونقدر بلند بود که گوشمون داشت کر میشد!
پیام با یه حالت عصبی گفت:
_خاموشش کن!
_کنترل نیست!
_یعنی چی نیست؟!
_یعتی نیست، همینجا گذاشته بودمش!
هرچقدر مبل و میگشتم خبری از کنت
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Mahla
0یعنی امیرحسین به خاطر همچین ادمایی عشقش و از دست داد واقعا جای تاسف داره چه مرد بی عرضه ای اصلا خانواده نداشت سنگین تر بود😑💔🤦🏻 ♀️