کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت نوزده :
یهو ستاره با صدای بلند گفت:
_بروبابا توام!
و خیلی تمسخرآمیز نیشخند زد که نشون میداد از ته دلش به همچین موجوداتی باور نداره. حالا نه اینکه خود منم از اول داشتم ولی حالا با اون اوضاع امکان تایید نکردن این موضوع وجود داشت؟!
پیام بازم حرفی نزد ولی معلوم بود فقط یه دلیل دیگه میخواد تا عقده های چندین ساله اش و سر ستاره خالی کنه برای همینم من دخالت کردم و گفتم:
_پیام راست میگه!
Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Niloofar
4دوس دارم طاهر و زنش با اینا صمیمی شن همه با هم بیفتن دنبال جنا اینجوری هیجانش بیشتره هرچقدر آدمای بیشتری بدبخت شن بیشتر حال میده😂😂
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بدبختی دوست داری🤣🤣
۳ سال پیشسمیرا
0چرا پارت کمه ۴،۵روزیه بارشده🥺
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
عزیزم به زودی برمیگرده به روال عادی🥹🥰😘
۳ سال پیشنیلارز
1عاشق رمانت شدم😍🥰 عاشق خودتم که هستم😘، با ذوق پارت هارو تند تند خوندم😂 با اینکه هنوز خیلی جلو نرفته ولی عالیه🤩🤩 بی صبرانه منتظر پارت بعدیم🤗🤗
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
عزیزم 😍😍😍چه خوب که خوشت اومد🥰🥰 سرعتت بالاست، عالیه😝😝😝 پارت بعدم ایشالا فردا. یکم روزای پارت گذاری به خاطر مشغله جا به جا شده ولی به زودی میوفته رو روال🥰♥️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فامی
1واقعا از ترکیب امیر و پیام خوشم میاد بامزن مکمل همن😭✨