پارت سوم :

_اینجا خونه ی بهداشت داریم، چند تا دکتر هم داره. بیرون روستا هم یه درمانگاه هست که بزرگتره و آمبولانس دارن.
با یه تکونی اساسی پیام دستشو به داشبرد گرفت و از یه دست انداز رد شدیم تا اینکه دیگه چیزی جز مه باقی نموند! جاده رسماً تو مه غرق شده بود!
ده دقیقه ای رو از خونه ی تابان دور شده بودیم. هرچقدر هم بالاتر می‌رفتیم هوا سردتر میشد و دیگه کم کم میخواستم برگردم همونجایی که بودم که بالاخره پیام گفت:
_رسیدیم، همین گوشه نگه دار.
مونده بودم چی تو جاده دیده که فهمیده باید بایستیم که یهو چشمم خورد به یه تابلو که کنار پنجره ی سمت شاگرد بود. رو تابلو نوشته بود: سی کیلومتر تا آمین!
این بار که از ماشین پیاده شدم هوا خیلی سردتر بود، درحدی که یه لحظه کل بدنم لرزید و شال گردنمو از تو چمدون کوچیکم کشیدم بیرون و پیچیدم دور گردنم.
_بزار کمکت کنم...
_نه، زیاد سنگین نیست.
برخلاف چیزی که به زبون آوردم چمدونم به شدت سنگین بود چون مامان هر چی دم دستش بود و واسم چیده بود تو چمدون. میشد با سنگینیش کنار اومد حداقل خیالم راحت بود که چیزی کم و کسر نیست.
به سختی گذاشتمش رو زمین خیس و همراه پیام راه افتادم طرف محوطه ای که تازه داشت واضح میشد. جایی که هفت هشت تا کلبه ی خوشگل کنار هم بودن و بین هر کدوم با یه دیوار چوبی فاصله گذاری کرده بودن.
_همه ی این کلبه ها پره؟
_تو تابستون و بهار آره، ولی تو فصل سرما پرنده پر نمیزنه، هیچکس جرئت نمیکنه پاشو بزاره اینجا.
_حق دارن! حس میکنم استخونام داره یخ میزنه.
_بیا زودتر بریم، میریم تو اون یکی، اونی که آخر همه ست.
پیام داشت کلبه ای رو نشون میداد که یکم بزرگ تر و دقیقاً رو به منظره ی روستا بود. بقیه ی کلبه ها به خاطر کنار هم بودن منظره ی آنچنانی نداشتن ولی اون کلبه بهشت و واضح تر به نمایش میذاشت.
من و پیام تقریباً دویدیم طرف کلبه و صدای چرخ های چمدون صدای قدم هامونو تو خودش گم کرد. وقتی رسیدیم پیام بلافاصله کلید انداخت و بالاخره وارد کلبه شدیم. البته بیرون و داخل فرق چندانی باهم نداشتن، داخل کلبه هم سرد بود!
_همین الان شومینه رو روشن می‌کنم.
پیام سر راه چراغ کلبه رم روشن کرد و من تازه تونستم فضای داخل و ببینم. یه کلبه ی ۵۰ متری بود با یه اتاق خواب و یه آشپزخونه و حمام و دستشویی. کل فضا با چوب قهوه ای روشن دکور شده بود و همه جا به شدت تمیز بود.
_زیاد طول نمیکشه، فوراً گرم میشه.
_دستت درد نکنه. یادت باشه شماره حسابتو بفرستی برام.
پیام داشت پرده هارو میکشید که ولشون کرد و با تعجب چرخید سمت من:
_چرا؟
_واسه اجاره دیگه! اینجا مال تو نیست؟
تعجب پیام زیاد طول نکشید و خیلی زود شروع کرد خندیدن و پرده ها رو کشید و منظره ی بیرون و پوشوند. کلبه دو تا پنجره داشت. یکی رو به روی در ورودی و یکی دیگه تو آشپزخونه که حالا میشد کوهی که پیام ازش حرف میزد و هم از پشتش دید.
_داداش دلت خوشه، من هنر کنم بتونم یه شب اجاره اش کنم! اینجا مال ملکوتیه، صاحب همه ی کلبه ها. خودشم خونه اش اول روستاست.
_باید خیلی پولدار باشه...
_این روستا آدم پولدار زیاد داره، وقتی هم ببینیشون میفهمی پول شخصیت نمیاره!
پیام پرده ی آشپزخونه رم کشید و برگشت تو پذیرایی. لحن تلخش نشون میداد چقدر در این مورد زخم خورده و آسیب دیده ست، فقط مونده بودم که چرا نشسته رو صندلی میز ناهار خوری و نمیره! منم که خسته داشتم فکر می‌کردم چی بگم که دیگه تهش تصمیم گرفتم قبل از هر کاری چمدونم و باز کنم.
_من میرم بالا رو ببینم.
پیام فقط سرشو تکون داد و منم خیلی سخت چمدونو از پله کشیدم بالا. جالبه حالا که باید کمکم میکرد نشسته بود و با نمکدون ور می‌رفت! به زور چمدونو پله به پله بردم بالا. همه اش با خودم فکر میکردم چرا باید واسه اتاق خواب ده تا پله بزارن که با ورود به اتاق دنج و کوچولو و یه پنجره ی بزرگ با شیشه های مثلثی دلیل کارشونو فهمیدم، کار معمار خونه حرف نداشت! پنجره بی نهایت بزرگ و هر شیشه ی مثلثی با همون چوبایی که سقف و پوشونده بود از هم جدا شده بودن.
خود چارچوبم شکل مثلثی داشت و گوشه ی اتاقم یه تخت و یه میز کوچیک بود. از پنجره میشد خونه هایی که روی کوه ساخته شده رو دید.
منظره اش فوق العاده بود...
_ خونه داره کم کم گرم میشه، منم یکم کار دارم، دیگه کاری نداری؟
بدون اینکه دست به چمدون بزنم فوراً از اتاق رفتم بیرون و از رو همون پله ها به پیام گفتم:
_!دستت درد نکنه، فقط... شماره حساب یادت نره
_از عمو میگیرم بهت میدم، فقط یه شماره تلفن بهم بده!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    سلام چرا از پارت پنج به بعد باز نمیشه؟

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم راستش نمی‌دونم یه پیام به پشتیبانی بدین چون برای من میاد❤️

    ۱ سال پیش
  • ..

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • سیاهکافه

    0

    خیلی زیبا ، خاص و پر از احساس تصویر سازی میکنی.. خیلی خلاقانه و هنرمندانه داستان روایت میشه.. راحت میشه غرق در چنین دنیایی شد.. آفرین.

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    امیدوارم واقعاً همینطور باشه ✨🌹 خیلی خیلی ممنونم از لطف بی نهایت شما❤️🙏

    ۲ سال پیش
  • عاطی

    0

    خوشم اومد

    ۲ سال پیش
  • پروانه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Niloofar

    0

    من نمیدونم این آدما چجوری اینقدر خل میشن ک میرن ی جای دور و بدون سکنه رو اجاره میکنن😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من حاضرم به خدا اگه یه روستای خوشگل و ناز باشه🫠🫠🫠 البته قطعاً حداقل یه نفر باید باهام باشه ولی خب امیر چون مرده ترس خاصی از چیزی نداشت تا وقتی که... دیگه در مقابل جن کاری از دستش برنمیاد🤦🤦

    ۳ سال پیش
  • Bahar

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم🥰

    ۳ سال پیش
  • Azade

    0

    به نظرم این رمان حتی از سایه ی من هم خفن تره، البته جای کاراکتراش خالیه ولی هیجان بیشتره🤩ممنون

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من الان دیگه اونارو یادم رفته 😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • Aida

    0

    فوق العاده جذااااب

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️