پارت یک :

با پیاده شدن از ماشین تازه تونستم خوب به دور و اطرافم نگاه کنم. تا قبل از اون همه ی حواسم پی مامان و مسائل توی خونه بود؛ اما حالا... انگار افتاده بودم توی بهشت. توی یکی از همون فیلم هایی که توی تلویزیون یا فضای مجازی پخش می‌شد. یه روستای بی نهایت بزرگ و سرسبز که مه همه‌جاشو پوشونده بود. از جایی که ایستاده بودم میشد کوه های پر از برفش و هم از فاصله ی خیلی دور دید.
با اینکه پاییز و هوا از ابر زیاد نسبتاً تاریک بود؛ اما چیزی از زیبایی اطرافم کم نمی‌کرد.
بالاخره بعد از پنج دقیقه تونستم از منظره دل بکنم و به خونه ی بزرگ مقابلم نگاه کنم. خونه ی دو طبقه با چراغ های خطی که حتی توی روزم زیبایی و جلوه داشت. خب، باید حدس میزدم کسی که به طور خصوصی یه دکتر و از ساری میکشونه خونه اش وضع مالی خوبی داره! و با اینکه به نظرم خیلی مسخره بود که خود بیمار به خودش زحمت بیمارستان رفتن و نده، ولی در نهایت درخواستشونو قبول کردم و حالا هم اینجا بودم.
خیلی هم بد نشد، حداقل منظره ای رو دیدم که تو تمام عمرم ندیده بودم!
همون جوری که زنگ میزدم دوباره یه نگاهی به جاده ی خالی که به دل کوه و جنگل می‌رسید انداختم که واسه یه لحظه از جلوی چشمم یه چیزی با سرعت رد شد.
اولش حس کردم آدمه ولی به خاطر قد کوتاهش حدس زدم که حیوونی چیزی باشه. توی همچین روستایی دیدن اینجور چیزا خیلی هم بعید نبود.
_بله؟!
با صدایی که از آیفون شنیده شد بدون برداشتن نگاهم گفتم:
_سهرابی هستم، برای...
_بله آقای دکتر، شناختم. بفرمایید.
در خونه با صدای بلندی باز شد، ولی من تکون نخوردم. یکم منتظر موندم تا شاید دوباره یه چیزی ببینم چون کلا عاشق حیوونای کوچیک بودم.
_پس چرا تشریف نمیارین داخل؟
یه صدای دخترونه بالاخره منو به خودم آورد. یه دختر جوون با لباس های تو خونه و موهای بلند که دم اسبی بسته بود و هیچ واکنشی شبیه به معذب شدن از خودش نشون نمی‌داد. ظاهراً به خاطر مکث طولانی من اومده بود دم در و حالا هم تو چارچوب ایستاده بود.
_سلام. ممنون.
با رد شدن از کنارش حس کردم نگاهش چند ثانیه بیشتر روی من گیر کرد! خوب بود که لباس درست حسابی هم تنم نبود. یه کاپشن بادی پوشیده بودم و موهامم به خاطر باد بهم ریخته بود.
وقتی وارد شدم فهمیدم داخل خونه از بیرونش قشنگ تره. کل خونه با سرامیک براق روشن ساخته شده بود و باعث میشد که بی اندازه دلباز به نظر بیاد. برای وارد شدن به هال یه آشپزخونه ی بزرگ و رد کردیم و اون دختر هم همچنان مثل دزدا تعقیبم می‌کرد. از نزدیک بودنش به خودم عصبی بودم ولی چاره ای جز تحمل نبود.
بالاخره رسیدیم به قسمتی که یه دست مبل زرشکی با میز عسلی گذاشته و چند نفرم تو خونه بودن.
_سلام!
دو تا مرد و یه پسر جوون و یه زن جوابمو دادن.
_بشینین لطفاً!
صدای اون دختر دوباره روی مغزم خط انداخت و بدون نگاه کردن بهش خودم رفتم و روی یه مبل تکی نشستم تا خدایی نکرده طرف هوس نکنه تو بغل من بشینه.
بعد از سلام و علیک طولانی تر و احوالپرسی گفتم:
_خب آقای تابان، من در خدمتم. میشه آزمایش ها و داروهاتونو ببینم؟!
_همشون اینجاست. سیما خانوم شما برو یه چیز گرم بیار تا دکتر یک نگاه به آزمایش‌های من می‌ندازه.
وقتی آقای تابان گفت سیما اولش خیال کردم بالاخره دختره قراره از روی مبل دونفره ی کنارم بلند شه و چند ثانیه نفس بکشم، ولی بعد فهمیدم منظور اون مرد به همسرشه که فوراً از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. اون زنم لباس خونه تنش بود و همین‌که رفت توی آشپزخونه منم دوباره مشغول نگاه کردن به آزمایش‌های اخیر تابان شدم.
حین نگاه کردن به آزمایش‌ها حس کردم نگاه یکی روی منه. اولش فکر کردم نگاه از سمت چپمه؛ اما همین‌که یه‌کم سرمو بلند کردم متوجه شدم که اون پسر جوون داره بهم نگاه می‌کنه و یه لبخند الکی هم رو لبشه .
بدون این‌که عکس‌العملی از خودم نشون بدم دوباره سرمو انداختم پایین و برگه های توی دستمو چک کردم.
وضع تابان خیلی خوب نبود نارسایی قلبی و چند بار بستری شدن و یه سکته! همین‌طور مشغول نگاه کردن بودم و با خودم تجزیه‌وتحلیل می‌کردم چون از این موارد توی بیمارستان زیاد داشتیم و حتی چند باری خودم به همچین بیمارهایی رسیدگی کرده بودم. تقریباً می‌دونستم باید چی‌کار کنم منتها نگاه های خیره اونقدر عصبیم میکرد که مجبور شدم به پردازشم سرعت بدم و هرچی زودتر جمع‌بندی کنم و بالاخره بعد از بیست دقیقه آزمایش و گذاشتم کنار و صاف نشستم.
بدون این‌که کوچیک‌ترین نگاهی به مبل کنار دستم بندازم رو به خود آقای تابان گفتم:
_آقای تابان من وضعیتتونو چک کردم، و اول از همه خیلی صادقانه میگم خیلی خوشحال می‌شدم اگه خودتون میومدین بیمارستان.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نون

    0

    شخصیت راوی گفت که من نشستم رو مبل تک نفره تا دختره هوس نکنه بغلم بشینه ولی بعد گفت وقتی آقای تابان گفت سیما من فکر کردم با دختریه که کنارم رو مبل دو نفره نشسته

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    منظورش مبل کناری خودشه. یعنی امیر حسین رو مبل تکی نشسته. و کنارش یه مبل دو نفره ست❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • یاسمن

    1

    عالی بود رمان

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تشکر🥰❤️ خودمم خیلی دوسش دارم 😁

    ۱ سال پیش
  • شری

    0

    فعلا شخصیت امیرحسین به دل نشسته

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خب خداروشکر 😂

    ۱ سال پیش
  • حیات

    0

    هنوز پارت اولم ولی جالب ب نظر میاد ....

    ۲ سال پیش
  • رویا

    0

    جالب به نظر میرسه

    ۲ سال پیش
  • نوری

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۲ سال پیش
  • Niloofar

    0

    چقدر خوشحال شدم ک دوباره شروع کردی بنویسی میدونی ک چقدر قلمتو دوس دارممم با هیجان میخونمش😍😍😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام به یار وفادار 🥹🥹🥹😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • آسمان

    1

    رمانهای وحشتناک رو دوس دارم

    ۳ سال پیش
  • دنیا

    0

    تا الان به نظرمیاد رمان خوبی باشه

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عجیبه سه نفر پشت هم برای دو تا رمانم همینو گفتن، تا اینجا خوب بوده😂♥️ ممنونم عزیزم 🥰

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود مرسی

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 😍🥰

    ۳ سال پیش
کپی شد!