کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت دوم :
تابان دستشو تکون داد:
_با بیمارستان میونه ندارم!
_ولی اونجا تجهیزات زیاده، میتونستیم بهتر بدنتونو کنترل کنیم و...
_گفتم که، میونه ام با دکتر روی و بیمارستان خوب نیست!
تابان که پرید وسط حرفم یه لبخند آروم زدم. دست خودم نبود وقتایی که از رفتار یکی متنفر میشدم بهش لبخند میزدم.
_بسیارخب، پس با چند تا دارو شروع میکنیم. من باید هر روز وضعیتتونو چک کنم تا بفهمم کدوم دارو ها میتونه قلبتونو کنترل کنه. حدود یه هفته یا بیشتر طول میکشه.
_مشکلی نیست! قهوه تون سرد شد!
با همون لبخند گفتم:
_من قهوه نمیخورم!
_چایی نداریم متاسفانه، میخواین یکیو بفرستم بخره؟
_ممنونم، نیازی نیست. فقط آقای تابان، اشاره ام به طولانی بودن دوره ی درمان واسه اینه که من جا و مکانی برای موندن ندارم!
تازه وقتی حرف از مکان زدم آقا به خودش اومد و گفت:
_شرمنده آقای سهرابی، من اصلاً حواس درست نمونده برام. میگم یه اتاق براتون آماده کنن.
_ممنون میشم اگه یه جایی غیر از اینجا باشه!
_اخه چرا؟ من این همه راه کشوندمتون اینجا و شما لطف کردین اومدین، مهمون من باشین لطفاً.
_از مهمون نوازیتون ممنونم ولی ممنون میشم یه جای کوچیک تر و خالی باشه!
روی «خالی بودن مکان» تاکید کردم تا فکری به سر کسی نزنه!
تابان یه نگاهی به مرد و پسری که کنارش بودن انداخت و رو به مرده گفت:
_داداش خونه ی ناصر اینا هنوز خالیه؟
_نبابا، یه ماهه برگشتن.
_علیزاده چطور؟
_دو سه ماهه اجاره اش داده به یه خانواده ی تهرانی!
_خب خونه های نزدیک آمین که هست!
نفهمیدم منظور اون پسر از آمین چیه، ولی برادر تابان فوراً گفت:
_بچه اونجا کلبه ست، تو این فصل کسی اجاره شون نمیکنه الان یخه یخه!
_خب شومینه روشن میکنه!
_پیام جان، آخه اونجا در شأن دکتر نیست!
یه جوری میگفت در شأن که انگار وزیری چیزی بودم! برای اینکه از اشتباه درشون بیارم فوراً گفتم:
_همین که سقف داشته باشه کافیه! میتونم ببینمش؟!
وقتی اونقدر سریع موافقتمو نشون دادم تابان چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد انگار به طور ناگهانی فهمیده بود که با چه آدم بی کلاسی طرفه و درستم فکر میکرد. حالم بهم میخورد از اینجور ادا و اصولا!
_ باید شومینه اش روشن بشه.
_باهات میام!
_کجا دکتر؟ تو این سرما؟ ما اینجا در خدمتتیم تا کار پیام تموم بشه.
یه جور میگفت کار پیام انگار طرف نوکر من و خودشه! من ترجیح میدادم تو سرما یخ بزنم ولی تو اون خونه نمونم.
از جام بلند شدم و گفتم:
_ممنون. من فردا صبح دوباره سر میزنم فقط بی زحمت داروهایی که گفتم و تهیه کنین.
تابانم از جاش بلند شد و گفت:
_میفرستم بگیرن!
اهمیتی ندادم به اینکه این خانواده واسه هر کاری از همین یه جمله استفاده میکنن، خیلی سرسری به تابان دست دادم و بعد از خداحافظی از زن و دختر رو اعصابش از خونه رفتم بیرون. تازه وقتی هوای خنک و آزاد خورد به صورتم فهمیدم آزادی واقعی یعنی چی!
_خب داداش، بریم؟
همون طوری که میرفتم سمت ماشینم گفتم:
_میشه به من نگی داداش؟ خودم دو تاشو تو خونه دارم و صادقانه هیچ رابطه ی خوب و لطیفی باهم نداریم!
در و باز کردم تا پیامم بشینه تو ماشین، وقتی بخاری رو زدم خیلی آروم گفت:
_اقای دکتر خوبه؟!
_رسمیه، ترجیح میدم بهم بگی امیرحسین!
ماشین و روشن کردم و گفتم:
_از کدوم طرف برم؟
_همین مسیر و مستقیم، کلبه ها نزدیک آمینه!
وقتی برای دومین بار این کلمه رو شنیدم نتونستم مانع خودم بشم:
_آمین کیه؟
_باید بگی چیه، کوهِ امیرجون!
جدا از جالب بودن مسئله ی کوه، با تعجب به نیم رخ پیام نگاه کردم. عجب پررویی بود! از این پسرا که مشخص بود بیش از حد احساس صمیمیت میکنن. موهاش تقریباً تا روی شونه اش میرسید ولی صورت بدی هم نداشت. چشماشم تا جایی که دیده بودم به قهوه ای روشن میزد. یه چیزی بین عسلی و قوه ای! درکل قیافه ی خوبی داشت و من برداشتم و از روی شخصیتش انجام دادم!
با ماشین از زمین لیز و خیس رد شدیم و یه سراشیبی زیاد و رد کردیم، وقتی رسیدیم به زمین صاف دیگه کم کم مغازه و خونه شروع شد و هر چی جلوتر رفتیم مه هم بیشتر شد. حتی از پنجره ی کنار خودم میتونستم ابرهایی رو ببینم که خیلی بهمون نزدیک بودن. انگار جدی جدی اونجا بهشت بود!
_من اصلاً چیزی نمیبینم.
_این موقع سال اینجا همیشه همینه، سرعت و کم کن کسیو زیر نگیریم.
به توصیه ی پیام سرعتم و بردم پایین تا حتی اگر هم به کسی خوردیم طرف تا رسیدن به بیمارستان دووم بیاره. هرچند که بعید میدونستم تا چند کیلومتری روستا بیمارستانی درکار باشه.
_فقط محض رفع کنجکاوی، اگه اتفاق بدی برای کسی بیوفته باید چند ساعت راه و تا ساری بره؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
خدایی هم اهل کلاس نیست خیلی خاکیه تقریباً 🫠💛
۴ ماه پیشمعصومه
0عالی👌🏻👌🏻و جذاب
۱ سال پیشعاطی
0خوب بودعزیزم
۲ سال پیشپروانه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نوری
0خوببود
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
✨🙏
۲ سال پیشهمتا
0به نظرم اون دختر اعصاب خوردکنو تحمل میکردی بهتر بود دکتر جان😂😂😂😂
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
چرا؟؟😁
۲ سال پیشNiloofar
2با انتخاب کلبه خودشو بدبخت کرد خبر نداره هنوز😂😂
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بدبخت فکر میکنه به آرامش داره دست میابه 🤣🤣🤣🤣🤣
۳ سال پیشسحر
0هنوز رمان رو کامل نخوندم
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
کامل نیست عزیزم تازه شروع شده🥰
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Nil
0از شخصیت امیرحسین تا اینجا خیلی خوشم اومد👌میگه اینا تازه فهمیدن باچه آدم بی کلاسی روبه رو شدن🤣🤣🤣