لیست کلیه پارتهای رمان خفته در راز : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 49
-
رمان خفته در راز - پارت 21
چند بار نفس عمیق کشیدم. نه...اینطوری درست نبود. بیخود منتظرش میموندم،وظیفه نداشت کهمنو برسونه. آروم از کنار میز رد شدم، نامهای که نوشته بودم هنوز همونجا بود. برداشتمش و مچاله کردم و انداختم توی سطل. زیر لب گفتم: _دیگه لازم نیست... بعد بیصدا از عمارت بیرون زدم. هوای نیمهشب خنکتر از قب...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 22
راوی ماشین برزین با صدای تیز ترمز، جلوی ورودی اورژانس بیمارستان ایستاد. برزین حتی منتظر خاموش شدن کامل ماشین هم نموند. در رو باز کرد و با قدمهایی بلند به سمت ورودی دوید. بلوط هم سریع خودش رو بهش رسوند. از همون دمِ در، حال و هوای بخش فرق داشت. چند نفر از پرستارهای شیفت شب جلوی اتاق سیصد ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 23
راوی صدای ممتد مانیتور، مثل تیغ، سکوت بخش مراقبتهای ویژه رو شکافت. بیــــــــــــــپ... همهچیز توی چند ثانیه به هم ریخت. پرستارها با عجله دویدن سمت اتاق سیصد و هفت.پزشک کشیک تقریباً همزمان خودش رو رسوند. برزین رنگش مثل گچ سفید شده بود. _ترنم...! خواست وارد اتاق بشه که دکتر دستش رو جلوی...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 24
اتاق سیصد و هفت دوباره توی سکوت فرو رفته بود. فقط صدای منظم مانیتور بود که بین دیوارهای سفید بخش میپیچید. برزین همونطور کنار تخت نشسته بود. دست ترنم هنوز بین دستهای مردش جا داشت. با انگشت شستش خیلی آروم روی بند انگشتهای ترنم میکشید. انگار میترسید حتی با یه لمس محکمتر، خواب دو سالهی ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 25
بلوط برزین هنوز کنار تخت ترنم نشسته بود. دستش بین دستهای مردی بود که انگار تمام دنیاش به همین چند انگشت ظریف وصل شده بود. چند دقیقه فقط نگاهش کردم. به مردی که چند ساعت پیش جلوی همه مثل یه دیوار ایستاده بود. مردی که نگاهش میتونست یه آدم رو از ترس ساکت کنه. اما همین مرد،همین مرد، کنار زنی...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 26
چند دقیقه بود که ماشین توی سکوت پیش میرفت. نه من چیزی میگفتم نه اون. صدای آروم ماشین و نور چراغهایی که یکییکی از کنارمون رد میشدن، تنها صداهای بینمون بودن. کتش هنوز روی شونههام بود. بوی عطرش، همون عطر تلخ و سنگین، هر بار که نفس میکشیدم بیشتر توی ذهنم مینشست. یه لحظه بیاختیار نگا...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 27
بلوط دیشب دیر وقت رسیده بودم خونه و مامان و بلور خواب بودن،نزاشتم بیدار بشن و صبح زودم زدم بیرون و ندیدمشون و همین باعث شد مورد بازجویی مامان قرار نگیرم راجب خاستگاری دیشب . نمیدونم چرا... اما از وقتی اون شب از ماشین برزین پیاده شدم، یه چیزی توی رفتارم تغییر کرده بود. نه اینکه اتفاق خاصی افت...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 28
همه عقب رفتن. من هم کنار تخت ایستاده بودم. ترنم هنوز بیحرکت بود. اما ناگهان... انگشتهای دست راستش تکون خورد. نه سمت برزین بلکه سمت من. اول فکر کردم اشتباه میکنم. اما نه دستش خیلی آرا وم روی ملحفه حرکت کرد. و انگشتش به انگشت من رسید. تمام بدنم یخ کرده بودو نفسم بند اومد. زیر لب گف...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 29
راوی صدای دستگاهها کمکم آروم شده بود. بعد از تزریق آرامبخش، نفسهای ترنم منظمتر شده بود اما هنوز پلکهاش نیمهباز مونده بودن. همهی اتاق توی سکوت سنگینی فرو رفته بود. دکتر نگاهش رو از روی مانیتور برداشت و نفس عمیقی کشید. _ فعلاً فشارش داره برمیگرده به حالت طبیعی... مهسا زیر لب گفت: _ ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 30
بلوط راهروی بخش، بعد از اون همه هیاهو، دوباره ساکت شده بود. فقط صدای دستگاههای اتاقهای آیسییو بود که هر چند ثانیه یکبار توی سکوت میپیچید. اما سکوت راهرو هیچ شباهتی به آرامش نداشت. سنگین بود و خفهکننده.. نگاهم بیاختیار روی برزین موند. چند متر اونطرفتر، کنار دیوار ایستاده بود. سرش پا...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 31
بلوط تا چند دقیقه بعد از تماس برزین، انگار هوای بخش سنگینتر شده بود. همه آروم حرف میزدن. همه میدونستن صاحب اون صدا، آدم معمولیای نیست. کامران نیکنام...اسمش برای خیلیها آشنا بود. صدای آسانسور اومد و درِ استیل آروم باز شد. موهای جوگندمی مرتبی داشت و ، کتوشلوار ذغالی و عصایی که بیشتر جنبه...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 32
نه بلوط...حق نداری به این حرفا دل ببندی، اون مرد هنوز هم تمام دنیاش، زنیه که پشت اون در خوابیده... وقتی ساعت شیفتم تموم شد، برای آخرین بار از پشت شیشه به اتاق سیصد و هفت نگاه کردم. برزین همونجا کنار تخت ترنم نشسته بود. یه دستش توی دست ترنم بودو با دست دیگهش خیلی آروم موهای آشفتهی زنش رو مرت...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 33
دکتر پرونده رو بست و یه نگاه دوباره به علائم ترنم انداخت و چند لحظه ساکت موند. بعد رو به برزین گفت: _ از نظر جسمی، روند بهبودش خیلی خوبه. برزین که تمام مدت کنار تخت ایستاده بود، سریع پرسید: _ یعنی... میتونه مرخص بشه؟ دکتر سری تکون داد. _ اگه امشب هم بدون مشکل بگذره، فردا میتونه از بیمار...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 34
برزین انگار معنی جمله ی ترنم رو نفهمید و گوشی رو پایین آورد. چند قدم به سمت تخت رفت. _ترنم؟ صداش آرام بود. اما نگرانی توی تکتک کلماتش معلوم بود. _ترنم نگام کن. چشمهای ترنم خیلی آروم باز شد. همین که نگاهش به صورت برزین افتاد، انگار تازه فهمید چی گفته. لبهاش باز موند ت چند ثانیه هیچ حر...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 35
کمکم عمارت بزرگ نیکنام از دور پیدا شد. ساختمونی باشکوه با دیوارهای بلند و دروازهی آهنی سیاهش تو دید بود. ماشین از در عبور کرد و توی حیاط ایستاد. همین که ترنم سرش رو بلند کرد، نگاهش به پنجرهی طبقهی دوم افتاد. پدر برزین پشت پنجره ایستاده بود. و همین باعث شد رنگ از صورت ترنم بپره. تمام تنش ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 36
دست برزین روی فرمون محکم شد. اما صداش همچنان آروم بود. _اون موقع هم اول حرفاتو میشنوم. چشمهای ترنم پر شد و چیزی نگفت. من تمام این حرفها رو مبشنیدم و بیشتر از قبل گیج شده بودم برزین، این مرد چطور میتونست اینقدر عاشق باشه؟ چطور میتونست وقتی هزار تا سؤال توی ذهنشه، باز هم فقط به آرامش زن...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 37
_ولی آدم آهنی نیستین. نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند. _رک حرف میزنی. لبخند زدم. _آره. _خطرناکه. خندهم گرفت. _برای شما؟ _برای آرامش من. چشمهام گرد شد. _یعنی چی؟ برای اولین بار یه لبخند واقعی زد. _چون همه ازم حساب میبرن. ولی تو انگار اصلاً بلد نیستی بترسی. با شیطنت گفتم: _شاید...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 38
_آره. ولی هیچکدوم تکون نخوردیم. تا اینکه صدای زنگ تلفن برزین از روی کابینت بلند شد. هر دو همزمان از اون فضای عجیب بیرون اومدیم. برزین گوشی رو برداشت و نگاهش به صفحه افتاد. چهرهش دوباره جدی شد و گوشی رو جواب داد. _بله؟ چند ثانیه گوش داد. _نه، امشب نمیام. مکث کرد. _ترنم برگشته. دوبار...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 39
_متأسفانه. خندید. من هم بیاختیار لبخند زدم و جعبه کمکهای اولیه رو آوردم و آروم پنبه رو روی زخمش گذاشتم. _یکم میسوزه. _تحمل میکنم. _همهچی رو تحمل میکنین؟ صدام ناخودآگاه آرومتر شد و برزین نگاهم کرد. _نه. مکث کرد. _همهچیز رو نه دستم چند لحظه روی دستش موند و نگاهمون توی هم قفل ش...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 40
نیمههای شب بود. عمارت توی سکوت فرو رفته بود. ترنم خواب بود. من هم روی مبل کوچیکی که نزدیک اتاقش گذاشته بودن نشسته بودم و پروندهی داروهاش رو چک میکردم. هر چند دقیقه یک بار چشمم میرفت سمت در اتاق. نمیدونستم چرا. شاید برای اینکه مطمئن شم حال ترنم خوبه. شاید... نه. دروغ نگو بلوط. برای ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
