خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هشتم :
_آره.
ولی هیچکدوم تکون نخوردیم.
تا اینکه صدای زنگ تلفن برزین از روی کابینت بلند شد.
هر دو همزمان از اون فضای عجیب بیرون اومدیم.
برزین گوشی رو برداشت و نگاهش به صفحه افتاد.
چهرهش دوباره جدی شد و
گوشی رو جواب داد.
_بله؟
چند ثانیه گوش داد.
_نه، امشب نمیام.
مکث کرد.
_ترنم برگشته.
دوباره سکوت.
_نه.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت نویسنده عزیز