پارت سی :

بلوط

راهروی بخش، بعد از اون همه هیاهو، دوباره ساکت شده بود.

فقط صدای دستگاه‌های اتاق‌های آی‌سی‌یو بود که هر چند ثانیه یک‌بار توی سکوت می‌پیچید.

اما سکوت راهرو هیچ شباهتی به آرامش نداشت.

سنگین بود و خفه‌کننده..
نگاهم بی‌اختیار روی برزین موند.
چند متر اون‌طرف‌تر، کنار دیوار ایستاده بود.

سرش پایین بود.
یه دستش توی جیب شلوارش بود و دست دیگه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه امیدوارم زود خوب بشه تتببینیم ازچی انقد وحشت داره

    ۲ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسی از کامنت های قشنگت

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!