خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و ششم :
چند دقیقه بود که ماشین توی سکوت پیش میرفت.
نه من چیزی میگفتم نه اون.
صدای آروم ماشین و نور چراغهایی که یکییکی از کنارمون رد میشدن، تنها صداهای بینمون بودن.
کتش هنوز روی شونههام بود.
بوی عطرش، همون عطر تلخ و سنگین، هر بار که نفس میکشیدم بیشتر توی ذهنم مینشست.
یه لحظه بیاختیار نگاهم به دستهای برزین افتاد محکم روی فرمون بودن.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه. آفرین به این مرد باوفا که یک نگاه کرده واز زنش عذرخواهی میکنه