خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت سی و نهم :
_متأسفانه.
خندید.
من هم بیاختیار لبخند زدم و
جعبه کمکهای اولیه رو آوردم و
آروم پنبه رو روی زخمش گذاشتم.
_یکم میسوزه.
_تحمل میکنم.
_همهچی رو تحمل میکنین؟
صدام ناخودآگاه آرومتر شد و
برزین نگاهم کرد.
_نه.
مکث کرد.
_همهچیز رو نه
دستم چند لحظه روی دستش موند و
نگاهمون توی هم قفل شده بود.
انقد
لطفا صبر کنید...
