لیست کلیه پارتهای رمان خفته در راز : پارت های 41 تا 49
تعداد کل پارت های منتشر شده : 49
-
رمان خفته در راز - پارت 41
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم. آشپزخونه تاریک بود و فقط نور کمرنگ چراغ بالای کابینت، نصف صورتش رو روشن کرده بود. برزین منتظر جوابم نموند و راه افتاد سمت آشپزخونه. من هم با مکث کوتاهی دنبالش رفتم. نمیدونم چرا هر قدمی که برمیداشتم، قلبم محکمتر میزد. شاید چون اولین بار بود که قرار بود من و...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 42
_تو برای همهی بیمارها همینقدر اهمیت قائل میشی؟ سؤالش باعث شد نگاهم دوباره سمتش برگرده. _چرا اینو میپرسین؟ جواب نداد و فقط نگاهم کرد. همون نگاه سنگین و عمیقش کافی بود تا صورتم داغ بشه. _نمیدونم. صدای خودم پایینتر از چیزی بود که میخواستم. برزین لیوانش رو روی میز گذاشت. _من میدونم. ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 43
نگاهش پر از نگرانی شد. _اتفاقاً همین الان باید جلوشو بگیری. ساکت موندم. بلور ادامه داد: _طرف زن داره. _میدونم _زنش هم یه آدم معمولی نیست که بگی اصلاً مهم نیست. _میدونم. _زنش همین الان بهت اعتماد کرده. این یکی رو که گفت، چیزی ته دلم فرو ریخت. بلور ادامه داد: _دستت رو گرفته. ازت خواسته ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 44
بلور تمام مسیر تا خونه حتی یک بار هم سعی نکرد حال بلوط رو بهتر کنه. نه از اون جهت که براش مهم نبود اتفاقاً برعکس. خوب میدونست بعضی وقتها آدم وقتی حالش خوب نیست، با ده تا جملهی دلسوزانه فقط بیشتر فرو میره توی فکرهاش. بلوط از وقتی سوار ماشین شده بود، سرش رو به شیشه تکیه داده بود و به خیاب...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 45
بلوط لبخند کمجونی زد. _خستهم. _شیفتت سخت بود؟ بلوط مکث کرد. _یه کم. مادرش موهای دخترش رو کنار زد. _پس امشب باید بیای بیرون. بلوط با بیحوصلگی پرسید: _کجا؟ _خونهی آقاجون. بلوط نشست روی تخت و گفت: _برای چی؟ مادرش لبخند زد. _یکی یه دونهی داییت از آلمان برگشته. _کی؟ _دکتر شده. بلو...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 46
داخل خونه پر از آدم بود. عمهها، داییها، دخترخالهها و پسرخالهها... همه جمع شده بودن. صدای تبریک و خوشآمدگویی از هر طرف شنیده میشد. بلوط با مادرش چند نفر رو سلام کرد و بعد گوشهای ایستاد. دلش هنوز سنگین بود. هر چند دقیقه یک بار ناخودآگاه دستش میرفت سمت کیفش. سمت گوشیش. اما خودش رو کن...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 47
بلوط سر تکون داد. _آره. _کار سختیه. _هست. _ولی بهت میاد. بلوط مکث کرد. _چی؟ _پرستاری. نگاهش جدی بود. _آدمی که حواسش به بقیه هست، معمولاً توی این کار موفقه. بلوط لبخند کوچیکی زد. _لطف دارین. مرد چیزی نگفت. فقط چند ثانیه دیگه نگاهش کرد. همین نگاههای مستقیم باعث شد بلوط بیشتر معذب بشه...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 48
سهیل نگاه کوتاهی به سالن انداخت و دوباره چشمهاش رو روی بلوط ثابت کرد. _پس چرا هر بار من نزدیکتون میشم، یه کاری پیدا میکنین؟ بلوط برای چند لحظه چیزی نگفت. _شاید چون عادت ندارم کسی اینقدر مستقیم نگام کنه. سهیل لبخند خیلی کمرنگی زد. _من مستقیم نگاه میکنم؟ _خیلی. _بدتون میاد؟ بلوط مکث...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 49
چشمهای بلوط پر شد. _چی شده؟ _میگه میخواد صداتو بشنوه. بلوط لبش رو گاز گرفت. _حالش خوبه؟ _الان آرومتره. مکث کرد. _ولی تو رو میخواد. بلوط دستش رو روی قلبش گذاشت. _بلوط؟ _بله. برزین چند ثانیه ساکت موند. _چرا حس میکنم از من فرار میکنی؟ نفس بلوط بند اومد و چیزی نگفت. برزین ادامه داد:...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
