لیست کلیه پارتهای رمان خفته در راز : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 61
-
رمان خفته در راز - پارت 41
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم. آشپزخونه تاریک بود و فقط نور کمرنگ چراغ بالای کابینت، نصف صورتش رو روشن کرده بود. برزین منتظر جوابم نموند و راه افتاد سمت آشپزخونه. من هم با مکث کوتاهی دنبالش رفتم. نمیدونم چرا هر قدمی که برمیداشتم، قلبم محکمتر میزد. شاید چون اولین بار بود که قرار بود من و...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 42
_تو برای همهی بیمارها همینقدر اهمیت قائل میشی؟ سؤالش باعث شد نگاهم دوباره سمتش برگرده. _چرا اینو میپرسین؟ جواب نداد و فقط نگاهم کرد. همون نگاه سنگین و عمیقش کافی بود تا صورتم داغ بشه. _نمیدونم. صدای خودم پایینتر از چیزی بود که میخواستم. برزین لیوانش رو روی میز گذاشت. _من میدونم. ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 43
نگاهش پر از نگرانی شد. _اتفاقاً همین الان باید جلوشو بگیری. ساکت موندم. بلور ادامه داد: _طرف زن داره. _میدونم _زنش هم یه آدم معمولی نیست که بگی اصلاً مهم نیست. _میدونم. _زنش همین الان بهت اعتماد کرده. این یکی رو که گفت، چیزی ته دلم فرو ریخت. بلور ادامه داد: _دستت رو گرفته. ازت خواسته ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 44
بلور تمام مسیر تا خونه حتی یک بار هم سعی نکرد حال بلوط رو بهتر کنه. نه از اون جهت که براش مهم نبود اتفاقاً برعکس. خوب میدونست بعضی وقتها آدم وقتی حالش خوب نیست، با ده تا جملهی دلسوزانه فقط بیشتر فرو میره توی فکرهاش. بلوط از وقتی سوار ماشین شده بود، سرش رو به شیشه تکیه داده بود و به خیاب...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 45
بلوط لبخند کمجونی زد. _خستهم. _شیفتت سخت بود؟ بلوط مکث کرد. _یه کم. مادرش موهای دخترش رو کنار زد. _پس امشب باید بیای بیرون. بلوط با بیحوصلگی پرسید: _کجا؟ _خونهی آقاجون. بلوط نشست روی تخت و گفت: _برای چی؟ مادرش لبخند زد. _یکی یه دونهی داییت از آلمان برگشته. _کی؟ _دکتر شده. بلو...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 46
داخل خونه پر از آدم بود. عمهها، داییها، دخترخالهها و پسرخالهها... همه جمع شده بودن. صدای تبریک و خوشآمدگویی از هر طرف شنیده میشد. بلوط با مادرش چند نفر رو سلام کرد و بعد گوشهای ایستاد. دلش هنوز سنگین بود. هر چند دقیقه یک بار ناخودآگاه دستش میرفت سمت کیفش. سمت گوشیش. اما خودش رو کن...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 47
بلوط سر تکون داد. _آره. _کار سختیه. _هست. _ولی بهت میاد. بلوط مکث کرد. _چی؟ _پرستاری. نگاهش جدی بود. _آدمی که حواسش به بقیه هست، معمولاً توی این کار موفقه. بلوط لبخند کوچیکی زد. _لطف دارین. مرد چیزی نگفت. فقط چند ثانیه دیگه نگاهش کرد. همین نگاههای مستقیم باعث شد بلوط بیشتر معذب بشه...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 48
سهیل نگاه کوتاهی به سالن انداخت و دوباره چشمهاش رو روی بلوط ثابت کرد. _پس چرا هر بار من نزدیکتون میشم، یه کاری پیدا میکنین؟ بلوط برای چند لحظه چیزی نگفت. _شاید چون عادت ندارم کسی اینقدر مستقیم نگام کنه. سهیل لبخند خیلی کمرنگی زد. _من مستقیم نگاه میکنم؟ _خیلی. _بدتون میاد؟ بلوط مکث...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 49
چشمهای بلوط پر شد. _چی شده؟ _میگه میخواد صداتو بشنوه. بلوط لبش رو گاز گرفت. _حالش خوبه؟ _الان آرومتره. مکث کرد. _ولی تو رو میخواد. بلوط دستش رو روی قلبش گذاشت. _بلوط؟ _بله. برزین چند ثانیه ساکت موند. _چرا حس میکنم از من فرار میکنی؟ نفس بلوط بند اومد و چیزی نگفت. برزین ادامه داد:...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 50
برزین ادامه داد: _بلوط، اگه چیزی هست که باید بدونم، بهم بگو. _هیچچیزی نیست.. و بعد لبخند تلخی روی لبم نشست. هنوز ته مانده ی لبخندم از روی صورتمجمع نشده بود که گفت: _ولی یه چیز رو بدون. _چی؟ _من وقتی مطمئن نباشم کسی که برام مهمه حالش خوبه، عقب نمیکشم. قلبم محکم میکوبید. _برزین... _فردا ...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 51
بالاخره مهمونی داشت تموم میشد. صدای خندهها کمکم جای خودش رو به خداحافظیهای پشت سر هم داده بود و هر کسی دنبال کفش و کیف خودش میگشت. من اما از اول تا آخر، بیشتر از اینکه حواسم به مهمونی باشه، توی فکر بودم. فکر حرفهای سهیل... فکر تماس برزین... و بیشتر از همه، اون جملهای که هنوز مثل یه...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 52
_دیدی چقدر با احترام حرف میزد؟ چقدر باوقار بود؟ تازه خودش اومد گفت میرسونمتون. _مامان، بس کن دیگه. _چی رو بس کنم؟ _هیچی. مامان خندید. _من فقط میگم همچین پسری حیفه. صدای بلور اومد: _مامان، شاید خودش یکی رو پسندیده باشه. _خب؟ _خب شاید اون دختر همین الان توی همین ماشینه. سکوت شد. آروم ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 53
و درست همون لحظه صدایی از چند قدم اونطرفتر اومد. . _بلوط... قدمهاش متوقف شد و تمام بدنش خشک شد. قلبش انگار یک لحظه از حرکت ایستاد. نه...ممکن نبود.آروم برگشت به سمت صدا... و همون لحظه تمام چیزی که از صبح سعی کرده بود ازش فرار کنه، درست چند متر جلوتر از خودش ایستاده بود. برزین بود. کنار ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 54
این جمله رو خیلی ساده گفت. ولی چیزی توی وجودم شکست سرم رو پایین انداختم... _سعی میکنم. برزین چند ثانیه ساکت موند. بعد گفت: _نه. سرم رو بالا آوردم. _چی؟ _سعی نکن. لحنش محکم بود. _انجامش بده. لبهام لرزید. _حتما برزین یک قدم عقب رفت. _از من فاصله بگیر، اگه فکر میکنی این چیزییه که ب...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 55
نزدیک ساعت نه شب، کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود و پروندهها رو مرتب میکرد که گوشی توی جیبش لرزید. تمام بدنش یهدفعه خشک شد. چند ثانیه فقط به گوشی نگاه کرد. شماره ناشناس نبود.شماره رو میشناخت. قلبش فرو ریخت برزین بود دستش رفت سمت گوشی. اما قبل از اینکه صفحه رو باز کنه، تماس قطع شد. نفسش...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 56
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت. بلوط هنوز نگاهش روی برزین مونده بود و انگار تمام صداهای اطرافش محو شده بود. نه صدای دستگاهها رو میشنید، نه رفتوآمد پرستارها رو. فقط اون نگاه سرد و سنگین رو میدید. همون مردی که چند روز پیش با تمام قاطعیت گفته بود باید ازش فاصله بگیره. حالا خودش اینطور نگاهش ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 57
صبح، برخلاف روزهای قبل، با صدای آلارم از خواب پریدم. چند ثانیه خیره به سقف موندم. بعد نگاهم افتاد روی ساعت. نه خبری از عجله برای رسیدن به بیمارستان بود، نه شیفتی سنگین امروز قرار بود چند ساعت از بیمارستان فاصله بگیرم. چند ساعت از فکر کردن به برزین. همین فکر کافی بود که گوشهی لبم کمی بالا بر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 58
فنجون قهوهام رو برداشتم و یه جرعه خوردم. چند لحظه بعد، بیهوا پرسیدم: _راستی... نگاهش از فنجونش بالا اومد. _هوم؟ _جدی کی میخوای ازدواج کنی؟ لبخندش محو شد. نه اینکه ناراحت بشه... انگار یکدفعه ذهنش رفت جای دیگهای. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. اونقدر طولانی که کمکم معذب شدم. _چیه؟ جو...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 59
_باید یه چیزایی برای بعد بمونه. چند لحظه نگاهش کردم. این پسر واقعاً تصمیم گرفته بود من رو دیوونه کنه! _تو عمداً نمیخوای بگی، نه؟ خندید. _شاید. _سهیل! _جانم؟ با جانم گفتنش به جوری شدم و لب زدم: _حداقل یه سرنخ بده. _چه سرنخی؟ _مثلاً... همسن خودته؟ چند ثانیه فکر کرد. _تقریباً. ابرو بال...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 60
خونه ساکتتر از همیشه بود. ترنم روی مبل نشسته بود و تلویزیون روشن بود، ولی معلوم بود حواسش به چیزی که پخش میشه نیست. برزین از اتاق بیرون اومد و نگاهش روی ترنم مونده بود از وقتی برگشته بودن، رفتار ترنم عجیب شده بود. نه اینکه حرف نزنه حرف میزد، جواب میداد، حتی گاهی لبخند میزد. اما یه چیزی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
