خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
برزین انگار معنی جمله ی ترنم رو نفهمید و
گوشی رو پایین آورد.
چند قدم به سمت تخت رفت.
_ترنم؟
صداش آرام بود.
اما نگرانی توی تکتک کلماتش معلوم بود.
_ترنم نگام کن.
چشمهای ترنم خیلی آروم باز شد.
همین که نگاهش به صورت برزین افتاد، انگار تازه فهمید چی گفته.
لبهاش باز موند ت چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
برزین کنار تختس نشست و لب
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه تشکر آقای نیکنام مشکوک میزنی