پارت بیست و یک :




چند بار نفس عمیق کشیدم.

نه...این‌طوری درست نبود.
بی‌خود منتظرش می‌موندم،وظیفه نداشت که‌منو برسونه.
آروم از کنار میز رد شدم، نامه‌ای که نوشته بودم هنوز همون‌جا بود.
برداشتمش و مچاله کردم و انداختم توی سطل.
زیر لب گفتم:
_دیگه لازم نیست...
بعد بی‌صدا از عمارت بیرون زدم.
هوای نیمه‌شب خنک‌تر از قبل شده بود.
درِ بزرگ آهنی پشت سرم بسته شد.
نگهبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه. ای بابا کاش زودتر بهوش میومد ببینیم چرا رفته توکما

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسی زیبا

    ۱ هفته پیش
  • ندا

    0

    چرا نقد پارت گزاری کمه لطفا بیشتر بزارید

    ۱ هفته پیش
کپی شد!