خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و یک :
چند بار نفس عمیق کشیدم.
نه...اینطوری درست نبود.
بیخود منتظرش میموندم،وظیفه نداشت کهمنو برسونه.
آروم از کنار میز رد شدم، نامهای که نوشته بودم هنوز همونجا بود.
برداشتمش و مچاله کردم و انداختم توی سطل.
زیر لب گفتم:
_دیگه لازم نیست...
بعد بیصدا از عمارت بیرون زدم.
هوای نیمهشب خنکتر از قبل شده بود.
درِ بزرگ آهنی پشت سرم بسته شد.
نگهبا

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه. ای بابا کاش زودتر بهوش میومد ببینیم چرا رفته توکما