پارت شصت و نهم :

خطوط روی سینه کاغذ به هم می‌پیچید و میان انبوهی از درهم شکستگی‌ها، قامتی جدید از یک معنا را ردیف می‌کرد. خط‌هایی شکسته که به تنهایی نامفهوم بودند و وقتی کنار هم قرار می‌گرفتند، شمه‌ای از یک تصویر را معرفی می‌کردند. تصویری که در پایه‌اش قصه‌‌ای بود و حالا داشت تبدیل به تصویر می‌شد اما اگر خطی در دل خطی دیگر به اشتباه ورود می‌کرد، بیرون‌زدگی‌اش کل زحماتش را زیر سوال می‌برد و...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    این پاشا عجب کنه ای هستش معلوم نیست با گلرخ چیکار کرده که خبری ازش نیست ..باران گول حرفاشو نخوره خوبه ..

    ۷ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️