پارت شصت و چهارم :

آن‌قدر زیر باران راه رفته بود که تمام لباس‌هایش به تنش چسبیده بود ولی احساس تب داشت. وقتی تمام چراغ‌های خیابان‌ها خاموش شد و هیچ کافه‌ای نماند تا برای ساعتی تویش بنشیند و ذق‌ذق پاهایش را بگیرد؛ مسیر آخر را رفت. برگشت به خانه‌ای که نه نور تویش بود و نه صدایی... نه کسی انتظارش را می‌کشید و نه منتظر کسی بود. حتی آدرسش را هم کسی نداشت. داشت تمام مقدمات را می‌چید که برای همیشه دل بکند. شومیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    گلرخ چیکار کرد که عذاب وجدان گرفت برام سوال شد ..

    ۳ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    🤷‍♀️💕

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️