خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت شصت و چهارم :
آنقدر زیر باران راه رفته بود که تمام لباسهایش به تنش چسبیده بود ولی احساس تب داشت. وقتی تمام چراغهای خیابانها خاموش شد و هیچ کافهای نماند تا برای ساعتی تویش بنشیند و ذقذق پاهایش را بگیرد؛ مسیر آخر را رفت. برگشت به خانهای که نه نور تویش بود و نه صدایی... نه کسی انتظارش را میکشید و نه منتظر کسی بود. حتی آدرسش را هم کسی نداشت. داشت تمام مقدمات را میچید که برای همیشه دل بکند. شومیØ

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0گلرخ چیکار کرد که عذاب وجدان گرفت برام سوال شد ..