پارت شصت و هشتم :

دست هاتف مقابل صورت بهزاد بالا رفت و مرد جوان با کلماتی شمرده و لحنی آمرانه گفت:
-من پای قولی که به این بچه‌ها دادم هستم هاتف! تو اگر به نظرت ریسک بود، همون اول نباید وارد بازیش می‌شدی...
-من از اولم به تو گفتم ریسکه. توپ رو ننداز توی زمین من...
-اتفاقا توپ رو می‌اندازم ببینم چندچندی! میشه روی پاس گلی که بهت دادم حساب کنم یا نه... توی تیم حریفی و بی‌خبرم!
بهزاد با صورتی درهم، قدمی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    قلمت مانا خانم محمدی عزیز ..عالی بود مثل همیشه ..باران و هاتف رو از هم جدا نکن 🤗🤗

    ۲ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️