خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت شصت و هشتم :
دست هاتف مقابل صورت بهزاد بالا رفت و مرد جوان با کلماتی شمرده و لحنی آمرانه گفت:
-من پای قولی که به این بچهها دادم هستم هاتف! تو اگر به نظرت ریسک بود، همون اول نباید وارد بازیش میشدی...
-من از اولم به تو گفتم ریسکه. توپ رو ننداز توی زمین من...
-اتفاقا توپ رو میاندازم ببینم چندچندی! میشه روی پاس گلی که بهت دادم حساب کنم یا نه... توی تیم حریفی و بیخبرم!
بهزاد با صورتی درهم، قدمی

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0قلمت مانا خانم محمدی عزیز ..عالی بود مثل همیشه ..باران و هاتف رو از هم جدا نکن 🤗🤗