خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت شصت و پنجم :
تاسها را توی دستش میچرخاند و دوتایی توی صفحه میریخت. صدای به هم خوردن تاسهای چوبی و بعد لغزیدنشان وسط صفحه، ریتمی به افکار نا به سامانش میداد. صفحه بازی جنس عجیبی داشت. رنگ سبز و قهوهای سوخته به هم آمیخته بود. تاسها هم دورنگ بودند. هربار که میچرخاندشان و رنگ روشنش را میدید، یک جفت چشم عجیب و سبز مقابلش میآمد. چشمهایی آشنا که مطمئن بود جایی دیده است ولی کجایش را نمیفهمیØ
لطفا صبر کنید...
