خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت هفتاد و سوم :
وحشت و درد، تاروپود لحظاتش را به هم میبافت. درخلایی گیر افتاده بود شبیه یک اتاق تاریک! هر طرف میرفت نه مسیری بود و نه نور. صدای ضربان یک قلب در باتلاقِ تاریکی محض داشت جانش را میگرفت. از وحشت نفسهایش به شماره افتاده بود و تپش قلبش آنقدر بالا بود که انتظار مرگ را هر آن میکشید. دور خودش چرخ میخورد و حس میکرد سایههایی میان تاریکی گاهی سمتش هجوم میبردند. دو دستش را به گلوی دردنØ
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0وای باران چیکار کردی با خودت ..میون دوتا کفتر عاشق خودت و سپر بلا کردی دمت گرم شیر زنی برا خودت هستی ،دختر تقصیر خودته که در مورد مزاحمت های پاشا به کسی نگفتی حالا نتیجه اش و ببین