پارت هفتاد و سوم :

وحشت و درد، تاروپود لحظاتش را به هم می‌بافت. درخلایی گیر افتاده بود شبیه یک اتاق تاریک! هر طرف می‌‌رفت نه مسیری بود و نه نور. صدای ضربان یک قلب در باتلاقِ تاریکی محض داشت جانش را می‌گرفت. از وحشت نفس‌هایش به شماره افتاده بود و تپش قلبش آنقدر بالا بود که انتظار مرگ را هر آن می‌کشید. دور خودش چرخ می‌خورد و حس می‌کرد سایه‌هایی میان تاریکی گاهی سمتش هجوم می‌بردند. دو دستش را به گلوی دردنØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    وای باران چیکار کردی با خودت ..میون دوتا کفتر عاشق خودت و سپر بلا کردی دمت گرم شیر زنی برا خودت هستی ،دختر تقصیر خودته که در مورد مزاحمت های پاشا به کسی نگفتی حالا نتیجه اش و ببین

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️