خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت شصت و ششم :
پلک عارف پرید و خواست دنبال هاله برود که هاتف بازویش را گرفت و او را سمت اتاق کشید:
-ولش کن الان!
عارف دنبال او توی اتاق رفت و پرسید:
-جدی گفتی یا مسخره میکنی هاتف؟ این بچه خونگی با کی میخوای تیک بگیره؟
هاتف، گوشیاش را که توی شارژ بود، چک کرد و جوابش را داد:
-تا ابد که نمیتونه خونگی بمونه! باید با دونفر بچرخه بفهمه کی به دردش میخوره یا نه؟
-نه! مثل اینکه کلهم یه چیزی
لطفا صبر کنید...
