پارت هفتاد :

باز گسل ته جان دخترک به لرزه افتاد. او کمتر از یک‌سال کنارش بود و خاطره‌هایش چندین برابر خنجر به پهلوی طاقت و باورهایش کوبیده بودند. پلک زد. چندبار... می‌خواست احساساتش را کنترل کند. قدمی نزدیکش شد، زل زد توی چشم‌های پر خواهش او و با تمام جانش، کلمات را شلاق کرد و توی چشم‌های امیدوارش کوبید؟
-من چیزی رو که دور انداختم، برنمی‌گردم از سطل آشغال برش دارم پاشا! حتی اگر دلم باشه!
خیرگی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    0

    عالی بود فقط خیلی کوتاه بود

    ۶ روز پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما عزیزم❤️❤️

    دیروز
  • مامان عسل

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    باران بیشتر ترسیده بود توی این بخش و به واکنشش وقتی درگیر شدن و جوابی که درمورد آویز به پاشا داد، دقت کنید. ممنونم که نظر می‌ذارید عزیزم🥰💕

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️