خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت هفتاد :
باز گسل ته جان دخترک به لرزه افتاد. او کمتر از یکسال کنارش بود و خاطرههایش چندین برابر خنجر به پهلوی طاقت و باورهایش کوبیده بودند. پلک زد. چندبار... میخواست احساساتش را کنترل کند. قدمی نزدیکش شد، زل زد توی چشمهای پر خواهش او و با تمام جانش، کلمات را شلاق کرد و توی چشمهای امیدوارش کوبید؟
-من چیزی رو که دور انداختم، برنمیگردم از سطل آشغال برش دارم پاشا! حتی اگر دلم باشه!
خیرگی
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

الناز محمدی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهی شما عزیزم❤️❤️
دیروزمامان عسل
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

الناز محمدی | نویسنده رمان
باران بیشتر ترسیده بود توی این بخش و به واکنشش وقتی درگیر شدن و جوابی که درمورد آویز به پاشا داد، دقت کنید. ممنونم که نظر میذارید عزیزم🥰💕
دیروز
لطفا صبر کنید...

سلام
0عالی بود فقط خیلی کوتاه بود