خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت هفتاد و دوم :
با هین بلند هاله و چرا گفتن مضطربش، هاتف بلافاصله جواب داد:
-الان خوبه. نگران نباش! فقط ممکنه من شب نیام خونه! مامان اینا چیزی نفهمن!
-خیالت راحت... ولی بیام پیشت داداش؟ به خدا خوب نیستیا!
-لازم شد بهت زنگ میزنم!
هاله که میدانست اصرار بیش از حد، فایدهای ندارد فقط با خواهش و دلواپسی از او خواست مراقب خودش باشد و بیخبرش نگذارد. هاتف با تشکر کوتاهی، فقط تاکید کرد که کسی متوجه
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0چه حقیقتی هست که باران بفهمه همه چیز عوض میشه..دلم نمیخواد بین باران و هاتف جدایی بیفته🥺