خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت شصت و یک :
هوای بهاری ولی سرد، گهگاهی با باران، دلپذیرتر میشد. دخترک، کت چرمِ هاتف را کمی دور خودش جمعتر کرده و سرش را به نیمکت چوبی که مقابل کافه تعبیه شده؛ تکیه داده بود. سردش بود اما ترجیح میداد توی فضای باز ، کنار هاتف بماند تا توی یک چهاردیواری برود. توی نقطهای کور، رو به درختهای پارک نشسته بودند که اندک مشتریان کافه هم در تیرراس نگاهشان نبودند. تهران خلوت بود و توی شب خلوتتر! یکی Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0خدا قوت نویسنده عزیز ..کاش زود به زود پارت بزارین ممنون میشم 🥰