پارت شصت و یک :

هوای بهاری ولی سرد، گه‌گاهی با باران، دلپذیرتر می‌شد. دخترک، کت چرمِ‌ هاتف را کمی دور خودش جمع‌تر کرده و سرش را به نیمکت چوبی که مقابل کافه تعبیه شده؛ تکیه داده بود. سردش بود اما ترجیح می‌داد توی فضای باز ، کنار هاتف بماند تا توی یک چهاردیواری برود. توی نقطه‌ای کور، رو به درخت‌های پارک نشسته بودند که اندک مشتریان کافه هم در تیرراس نگاهشان نبودند. تهران خلوت بود و توی شب خلوت‌تر! یکی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    خدا قوت نویسنده عزیز ..کاش زود به زود پارت بزارین ممنون میشم 🥰

    ۱ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    تمام سعی من اینه که طبق برنامه و قوای که به شما دادم پیش برم عزیزم، بازم به روی چشم🥰

    ۴ هفته پیش
  • عسل مامان

    0

    باران چرا درباره پاشا به هاتف چیزی نمیگه اینجوری که بدتره ..دختره نمیدونه با خودش چند چنده 🤔

    ۱ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ♥️♥️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️