خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت هفتاد و یک :
روی صندلی با دلواپسی و اضطراب نشسته بود. پنجهاش بین موهای پریشانش بود و ضربان قلبش لحظهای آرام نمیگرفت. لحظهای که او سمتش مشت پرت کرد و خودش را آماده کرده بود تا ضربش را بگیرد، یکمرتبه باران سد شد مقابلش و ... شقیقهاش چنان درد گرفت که از جا بلند شد. تمام تنش داغ شده و راهروی بیمارستان شبیه سردخانهای شده بود که زجر را تویش منجمد کرده باشند. فقط درد بود و دریغ از ذرهای التیام... لح
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0پاشا خدا لعنتت کنه چیکار کردی با دختر مردم..تو رو باید دار بزنن🤨