پارت هفتاد و یک :

روی صندلی با دلواپسی و اضطراب نشسته بود. پنجه‌اش بین موهای پریشانش بود و ضربان قلبش لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. لحظه‌ای که او سمتش مشت پرت کرد و خودش را آماده کرده بود تا ضربش را بگیرد، یک‌مرتبه باران سد شد مقابلش و ... شقیقه‌اش چنان درد گرفت که از جا بلند شد. تمام تنش داغ شده و راهروی بیمارستان شبیه سردخانه‌ای شده بود که زجر را تویش منجمد کرده باشند. فقط درد بود و دریغ از ذره‌ای التیام... لح

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    پاشا خدا لعنتت کنه چیکار کردی با دختر مردم..تو رو باید دار بزنن🤨

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️