پارت چهل و چهارم :

آوا متبسم پرسید:
- از من تعریف کرده؟ مگه تعریف کردنی هم هستم؟
- معلومه که آره؛ خیلی هم بیشتر از چیزی که تصور می‌کردم و گفته بود خوب و ناز هستی.
- حالا که همه چی‌و می‌دونی؛ اینم می‌دونی که چرا بهشون گفته اسمم فریباس؟
شهرزاد با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفت:
- می‌دونم، اما نپرس که نمی‌تونم بگم.
صدای گریه‌ی بچه، رشته‌ی کلامشان را بُرید و هر دو از اتاق بیرون رفتند. دختربچه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    شهاب وشهرزاد خیلی مهربان و دوست داشتنی به نظر میان،امیدوارم همیشه اینطوری باشن 💚

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    امیدوارم شهاب بعد ازاینکه ازراز اوا باخبربشه جا نزنه.. مرسی نگاری

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️