پارت پنجاه و هشتم :

ظهر شده و علی که از همان ساعات اولیه‌ی صبح، مشغول کار بود با خستگی به خانه برگشت تا ساعتی استراحت کند. بر مخده لمیده بود و چای می‌خورد. بوی باقالی‌قاتق در فضای خانه پیچیده بود و گرسنگی‌اش را بیشتر می‌کرد. صدای مردانه‌ای از حیاط به گوش رسید.
- علی... علی‌آقا... خاله گلچهره...
علی استکان چای را داخل نعلبکی گذاشت و از جا برخاست. سمت پنجره رفت. شهاب را کنار پرچین خانه‌شان دید. قلبش هُر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خدارو شکر اینبار رو نجات پیدا کرد وگرنه دیگه زنده نمی موند بیچاره🥺😭

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    یاخدا..خدا ب داد آوا رسید😭

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️