پارت پنجاه :

ناهار را خورده بودند. شهرزاد بالشتی برداشت و گفت:
- الان فقط خواب می‌چسبه، زیر پتو!
شهاب با تک‌ خنده‌ای لب باز کرد:
- تنبل خانوم، تو بخواب؛ ما می‌خوایم داستان عاشقانه بخونیم!
نگاهی شیطنت‌آمیز به آوا انداخت و هر دو ریز خندیدند. شهرزاد تای ابرویش را بالا انداخت و گنگ لب زد:
- داستان عاشقانه؟!
آوا دفتر را از کیفش بیرون آورد و سمت شهاب گرفت. شهاب حینی که دفتر را باز می‌Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    این دیگه کدوم... ......بود،حس میکنم کمال خان باشه 😠

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    یعنی ممکنه آوا دختر مهیارخان باشه☹مرسی نگار جون عالی بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️