پارت پنجاه :
ناهار را خورده بودند. شهرزاد بالشتی برداشت و گفت:
- الان فقط خواب میچسبه، زیر پتو!
شهاب با تک خندهای لب باز کرد:
- تنبل خانوم، تو بخواب؛ ما میخوایم داستان عاشقانه بخونیم!
نگاهی شیطنتآمیز به آوا انداخت و هر دو ریز خندیدند. شهرزاد تای ابرویش را بالا انداخت و گنگ لب زد:
- داستان عاشقانه؟!
آوا دفتر را از کیفش بیرون آورد و سمت شهاب گرفت. شهاب حینی که دفتر را باز میÚ
لطفا صبر کنید...

میم
1این دیگه کدوم... ......بود،حس میکنم کمال خان باشه 😠