پارت چهل و هشتم :
لبهی تخت نشست و نگاه غمگینش دور تا دور اتاق چرخید. دلش میخواست برود؛ برگردد همان ده خودشان و گوسفندها را به چرا ببرد، نان درست کند و شیر بدوشد. شالیزار برود و... اما زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا آوا اینجا باشد. اینجا باشد و مجبور به ماندن. در ده جایی نداشت، خانهای نداشت و کسی منتظر آمدنش نبود!
تقهای به در خورد. یحتمل شهاب بود! دستی به لبهی روسریاش کشید و موهای بیØ
لطفا صبر کنید...

میم
1اگه با مهیارخان ازدواج کرده باشه ،پس چرا پنهان کرده واسمی ازش نبرده؟🤔😮