پارت چهل و هشتم :

لبه‌ی تخت نشست و نگاه غمگینش دور تا دور اتاق چرخید. دلش می‌خواست برود؛ برگردد همان ده خودشان و گوسفند‌ها را به چرا ببرد، نان درست کند و شیر بدوشد. شالیزار برود و... اما زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا آوا این‌جا باشد. این‌جا باشد و مجبور به ماندن. در ده جایی نداشت، خانه‌ای نداشت و کسی منتظر آمدنش نبود!
تقه‌ای به در خورد. یحتمل شهاب بود! دستی به لبه‌ی روسری‌اش کشید و موهای بیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    اگه با مهیارخان ازدواج کرده باشه ،پس چرا پنهان کرده واسمی ازش نبرده؟🤔😮

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    دلم برای اوا میسوزه..کوهیار کثافت زندگیشو تباه کرد..کاش شهاب با مشکل آوا بتونه کنار بیاد..البته بدون اینکه خانواده ش بفهمن

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️