پارت چهل و پنجم :

آوا نگاهی به دفتر انداخت. نمی‌خواست حرفی از آن روستا و اتفاقاتش بزند. با اندکی تعلل جواب داد:
- یادگاری خاله‌ام هست.
- مگه خوندن بلدی؟
دخترک آهی با تحسر کشید و گفت:
- عمارت که بودم جانیارخان قول داده بود بهم خوندن نوشتن یاد بده تا بتونم دفتر رو بخونم اما قسمت نشد. خیلی کنجکاوم بدونم چی نوشته؟
لبخند کجی سوک لب شهاب نشست و پرسید:
- می‌خوای من برات بخونمش؟ خوندن و نوشتن Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    میترسم ازاون چیزی ک تو ذهنمه...آوا خیلی گناه داره😔

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️