پارت چهل و پنجم :
آوا نگاهی به دفتر انداخت. نمیخواست حرفی از آن روستا و اتفاقاتش بزند. با اندکی تعلل جواب داد:
- یادگاری خالهام هست.
- مگه خوندن بلدی؟
دخترک آهی با تحسر کشید و گفت:
- عمارت که بودم جانیارخان قول داده بود بهم خوندن نوشتن یاد بده تا بتونم دفتر رو بخونم اما قسمت نشد. خیلی کنجکاوم بدونم چی نوشته؟
لبخند کجی سوک لب شهاب نشست و پرسید:
- میخوای من برات بخونمش؟ خوندن و نوشتن Ù
لطفا صبر کنید...

نفسم
1میترسم ازاون چیزی ک تو ذهنمه...آوا خیلی گناه داره😔