پارت پنجاه و نهم :

تنها سیاهی بود و سیاهی؛ صدای پارس سگ، بوی دود، بوی خاک، حسی از خلاء وجودش را در برگرفت و هیچ نفهمید...
***
ناله‌ای بی‌جان از گلویش بیرون می‌آمد و خنکای آب را بر پوست صورتش حس کرد. نجواهایی می‌شنید؛ صدایی نازک و آمیخته به نگرانی مادرانه‌ای گفت:
- تبش داره پایین میاد.
و در پی آن صدایی بم و زمختی به گوشش رسید.
- حیوونی از ترس تب کرده! لامروتا مثل کفتار دوره‌اش کرده بودن!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وحید سومین نفره قراره این دفتر رو بخونه براش،امیدوارم شهاب بقیشو براش بخونه🤲

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    عاقبت آوا یعنی چی میشه..؟کاش شهاب پی اوا بگرده.

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️