پارت چهل و سوم :
دخترک با سرانگشتان اشکهایش را زدود و نگاهش را بالا گرفت:
- مهندس مودت مگه بچه داره؟
- خواهرزادهی مهندسه.
جانیار این را گفت و باز سکوتی سنگین بر فضای ماشین حاکم شد. هرچقدر از روستا فاصله میگرفتند دلشورهی آوا بیشتر میشد. از روزی که فهمیده بود دختر گلچهره و مراد نیست و از آن بدتر نمیدانست پدرش کیست؟ احساس بیهویتی و بیگانگی داشت. بودن در عمارت ارباب نیز بیگانگی با خود ر
لطفا صبر کنید...

میم
1انگار این بار رو جای خوبی اومده،همه خوبن غیر شهدخت افاده ای🌹