پارت پنجاه و هفتم :
کمی حالم بهتر شد. سمت آشپزخانه رفتم تا آب بخورم که بوی پیازداغ به دماغم خورد و دو مرتبه حالم بد شد. اعظمخانم با دستپاچگی سمتم آمد و خدیجه برایم آب قند آورد. چند قلوپی خوردم. اعظم همانطور که شانههایم را مالش میداد با خوشحالی گفت:
- الهی من دورت بگردم خانم جان، حتما حاملهای! چقدر مهیارخان خوشحال بشه.
آسودهخاطر گفتم:
- نه اعظمجان، مگر نگفته بودم من بچهدار نمیشوم!
لطفا صبر کنید...

میم
1ای واااای،حالا کجا می خواد بره،مگه جاییم بلده 😮😭