پارت پنجاه و هفتم :

کمی حالم بهتر شد. سمت آشپزخانه رفتم تا آب بخورم که بوی پیازداغ به دماغم خورد و دو مرتبه حالم بد شد. اعظم‌خانم با دستپاچگی سمتم آمد و خدیجه برایم آب‌ قند آورد. چند قلوپی خوردم. اعظم همان‌طور که شانه‌هایم را مالش می‌داد با خوشحالی گفت:
- الهی من دورت بگردم خانم جان، حتما حامله‌ای! چقدر مهیارخان خوشحال بشه.
آسوده‌خاطر گفتم:
- نه اعظم‌جان، مگر نگفته بودم من بچه‌دار نمی‌شوم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    ای واااای،حالا کجا می خواد بره،مگه جاییم بلده 😮😭

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    یعنی ممکنه شهاب حقیقت رابفهمه ونظرش عوض بشه😒کاش اینطوری نباشه..آوا گناهی نکرده😭

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️