پارت چهل و نهم :

- ببخشید آقا؛ گفتم شاید همراه شیر میل کنید. اگر خوشتان نیامد همین حالا می‌برمشان!
خم شدم تا کلوچه‌ها را بردارم که گفت:
- نه نیازی نیست.
نگاهم را به زمین دوخته بودم و گفتم:
- امری ندارید آقا؟
جواب داد:
- نه، برو!
با قدم‌هایی تند از اتاق بیرون رفتم. در را که بستم، حتی یک قدم هم نمی‌توانستم بردارم. نفس کم آورده بودم و تمام تنم می‌لرزید. پشتم را تکیه به در دادم و پلک بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    این حال بهادر خیلی ترحم انگیزه اما در عشقش ثابت قدم نبود وگرنه حداقل یه ذره اطمینان می داشت،مثل علی،علی آخر محبت،وفاداری واعتماده😔

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    دلم برا بهادر میسوزه.حالا ک پی داستان راگرفته کاش اخرش ب کوهیار هوس باز برسه.وحسابش رابرسه...ممنونم نگاری مثل همیشه عالی

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️