پارت چهل و نهم :
- ببخشید آقا؛ گفتم شاید همراه شیر میل کنید. اگر خوشتان نیامد همین حالا میبرمشان!
خم شدم تا کلوچهها را بردارم که گفت:
- نه نیازی نیست.
نگاهم را به زمین دوخته بودم و گفتم:
- امری ندارید آقا؟
جواب داد:
- نه، برو!
با قدمهایی تند از اتاق بیرون رفتم. در را که بستم، حتی یک قدم هم نمیتوانستم بردارم. نفس کم آورده بودم و تمام تنم میلرزید. پشتم را تکیه به در دادم و پلک بØ
لطفا صبر کنید...

میم
1این حال بهادر خیلی ترحم انگیزه اما در عشقش ثابت قدم نبود وگرنه حداقل یه ذره اطمینان می داشت،مثل علی،علی آخر محبت،وفاداری واعتماده😔