پارت سیزده :

لحظاتی بعد نیهان با قدم هایی سست، سلانه سلانه کنار قامت بلند و چهارشانه ی حسام قدم بر می داشت و از بیمارستان بیرون می رفتند. کنار ماشین ایستاد و با تردید پرسید:
- ببینم، تو واسه چی داری کمکم می کنی؟
حسام چند ثانیه ای نگاهش کرد، در ماشین را باز کرد و حینی که می نشست گفت:
- بشین تا واست بگم.
نیهان نشست و به صندلی تکیه زد، حسام استارت زد و صدای چرخش لاستیک های ماشین روی آسفالت خیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان شخصیت حسام رمان خواهرخوانده به قلم نگار حسام
رمان شخصیت حسام رمان خواهرخوانده به قلم نگار هستی
رمان شخصیت حسام رمان خواهرخوانده به قلم نگار نیهان
آخرین نظرات ارسال شده
  • آزاده دریکوندی

    1

    یهویی حس کردم اون آقای دادفر بابای نیهانه🤔

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • شیوا

    7

    نگارجونم اجی گلم قلم الماس خودم رمانات حررففف نداره دمت گرررممم انشاءلله به امید روزی که رمانات به چاپ برسن عشقی😍😍😍😘😘😉😉😉

    ۶ سال پیش
  • آیسل

    11

    اینکه حسام سریع همه زندگیشو واسه دختره ریخت رو دایره یکم غیر باور !!😒😕

    ۶ سال پیش
  • .....

    27

    اگه نمیگفت بنظرت دختره به این فکر نمی کرد که حسام میخواد بلا ملا سرش بیاره😐

    ۶ سال پیش
  • بی‌نام

    13

    دقیقا، واسه همین گفت

    ۶ سال پیش
  • آیسل

    7

    قبول ولی طرف دیگ ماجرا هم حسامه دیگ اونم نباید اعتماد کنه سریع جواب اعتماد این روزا فقط یع جای زخمه که هیچ وقت یادت نمیره !!

    ۶ سال پیش
  • من

    4

    خوب بود

    ۶ سال پیش
  • ایدا

    3

    رمان زیبا و جذابی من دوتا رمان آنلاین می خونم یکیش اینه فقط رمان بدون هیجان شده لطفا این رمان رو جوری بنویس که هیجان داشته باشه 😛

    ۶ سال پیش
  • آرمیتا

    11

    مث همیشع عالی 😍 از شخصیت نیهان خوشمان آمد 😁 باحاله ولی خدایی خقش نبود اینهمه ظلم 😢 باز مرسی 😍😘

    ۶ سال پیش
  • دلسا

    13

    به نظر من کسی که حسام رو به سر پرستی گرفته بود بابای نیهان هست باز نمی دونم یه نظریه اس

    ۶ سال پیش
  • Aisan

    9

    خیلی قشنگه رمانت 💗فقط اگه میشه روزی ۲پارت بزار 🥺

    ۶ سال پیش
  • دخی شیطون

    5

    عالییییی مثل همیشه

    ۶ سال پیش
  • تی تی

    5

    وااووو عالییی بود

    ۶ سال پیش
  • Teresa

    16

    فدامداتم فقط قلم طلای من زود زود پارت بذار ک دختر مردم نمیره از فوضو... اوه نه ببخشید کنجکاوی

    ۶ سال پیش
  • ....

    16

    ممنون تااین جا که خوب بود درضمن کسانی که میگن زود زود رمان رو بزارید جناب ما هم درس داریم هم کارو زندگی داریم. نمیشه که همش بشینیم پای گوشی که هی رمان بخونیم پس لطفا گیر ندید که پارت رمان رو سریع تر ب

    ۶ سال پیش
  • باران

    11

    خوب بود.....ممنون....با این که تا اینجا داستان تکراری بوده....ولی قشنگ به دل خواننده میشینه....نویسنده هم قلم خوبی داره.....مرسی خوبه

    ۶ سال پیش
  • یه تنها

    10

    تا اینجا خیلی خوب بود عالیه من که خیلی خوشم اومد

    ۶ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️