پارت سیزده :

از پله‌های مارپیچ بالا می‌رویم تا به طبقه سوم می‌رسیم. دری فلزی را با صدای جیرجیر باز می‌کند.
آرام توضیح می‌دهد: «اینجا طبقه‌ی سال‌دومی‌هاست. یعنی...»
خودم را بیشتر به او می‌چسبانم: «یعنی من نباید اینجا باشم، تابلوئه.»
می‌گوید: «نگران نباش. اگه کسی دیدمون، یه بهانه‌ای جور می‌کنم. مثلاً می‌گم یه دل نه صد دل عاشقت شدم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم تا باهات تنها بشم.»
لبخند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️