جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت چهارده :
زمزمه میکنم: «نمیتونی. اون گفت اگه برگردم، خودش شخصاً منو برمیگردونه همینجا. من یا اژدهاسوار میشم یا جنازه.»
با درماندگی نگاهم میکند: «اون جدی نگفته.»
«چرا، جدی بود. حتی میرا هم نتونست کاری کنه.»
حقیقت را در چشمانم میبیند و وا میرود: «لعنتی.»
شانهای بالا میاندازم: «آره، لعنتی.»
بالاخره کوتاه میآید: «خیلی خب. یه راه دیگه پیدا میکنیم. فعلاً برو بیرون قاطی
لطفا صبر کنید...
