پارت سوم :

با تعجب ابروهایم را بالا می‌دهم. جمله‌اش خیلی شبیه تعریف است اما با مامان هیچ‌وقت نمی‌شود مطمئن بود.
میرا با خشم می‌پرسد: «چندتا کاندیدای سوارکاری امروز می‌میرن مامان؟ چهل‌تا؟ پنجاه‌تا؟ انقدر دلت می‌خواد یه بچه‌ی دیگه رو خاک کنی؟»
دمای اتاق ناگهان سقوط می‌کند و لرزه به تنم می‌افتد. این اثر قدرتِ طوفانِ مامان است که از طریق اژدهایش «ایمسیر» جاری می‌شود. با یادآوری برادرم قفسه‌ی سینه‌ام سنگین می‌شود. پنج سال از مرگ برنان و اژدهایش در مبارزه با شورش جنوب می‌گذرد و هیچ‌کس جرئت نکرده است نامی از آن‌ها ببرد. مامان مرا تحمل می‌کند به میرا احترام می‌گذارد اما عاشق برنان بود. بابا هم همین‌طور دردهای قفسه‌ی سینه‌اش درست بعد از مرگ برنان شروع شد.
فک مامان منقبض می‌شود و با نگاهی تهدیدآمیز به میرا خیره می‌شود. خواهرم آب دهانش را قورت می‌دهد اما نگاهش را نمی‌دزدد.
می‌خواهم فضا را آرام کنم: «مامان اون منظوری ن...»
مامان با صدایی سرد و برنده کلمات را ادا می‌کند: «برو. بیرون. ستوان. قبل از اینکه برات غیبت غیرموجه رد کنم.»
میرا خبردار می‌ایستد یک بار سر تکان می‌دهد با دقت نظامی می‌چرخد و بدون کلامی دیگر به سمت در می‌رود و سر راه یک کوله‌پشتی کوچک را برمی‌دارد.
برای اولین بار در طول ماه‌ها من و مامان تنها می‌شویم.
چشمانش به چشمانم گره می‌خورد دمای اتاق بالا می‌رود و نفس عمیقی می‌کشد: «تو آزمون ورودی توی سرعت و چابکی جزو نفرات برتر بودی. از پسش برمیای. همه‌ی سورنگیل‌ها از پسش برمی‌ان.»
پشت انگشتانش را با لمسی گذرا روی گونه‌ام می‌کشد و زمزمه می‌کند: «خیلی شبیه پدرتی.»
بعد گلویش را صاف می‌کند و عقب می‌رود. ظاهراً برای احساسات مادری مدال افتخار نمی‌دهند.
روی لبه‌ی میز می‌نشیند: «تا سه سال آینده نمی‌تونم تو رو به رسمیت بشناسم. چون به‌عنوان فرماندهِ بسگیات مافوقِ تو محسوب می‌شم.»
«می‌دونم.»
این کمترین نگرانی‌ام است او همین الان هم به‌زور مرا به جا می‌آورد.
ابرویی بالا می‌اندازد: «فکر نکن چون دختر منی قراره بهت آسون بگیرن. اتفاقاً برعکس سخت‌تر بهت می‌گیرن تا مجبور بشی خودت رو ثابت کنی.»
«کاملاً آگاهم.»
خوب است که در این چند ماه با سرگرد گیلستد تمرین کرده‌ام.
آهی می‌کشد و لبخند خشکی می‌زند: «پس توی دره موقع مراسم "خرمن‌کوبی" می‌بینمت داوطلب. هرچند احتمالاً تا غروب دیگه دانشجو شده باشی.»
با خودم می‌گویم: «یا مُرده.»
هیچ‌کداممان این کلمه را به زبان نمی‌آوریم.
به پشت میزش برمی‌گردد و با لحنی رسمی می‌گوید: «موفق باشی داوطلب سورنگیل.»
«ممنون ژنرال.»
کوله‌ام را برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. نگهبان در را پشت سرم می‌بندد.
میرا وسط راهرو درست بین دو نگهبان منتظرم است: «زنه رسماً دیوونه‌ست.»
«می‌رن بهش میگن که این رو گفتی‌ها.»
از لای دندان‌های کلیدشده‌اش می‌غرد: «انگار خودشون نمی‌دونن. بدو بریم. فقط یک ساعت وقت داریم و وقتی پرواز می‌کردم دیدم هزاران نفر پشت دروازه‌ها صف کشیدن.»
همراهش از پله‌های سنگی پایین می‌روم و وارد راهروهایی می‌شویم که به اتاقم ختم می‌شود.
خب... البته قبلاً اتاقم بود. در همین نیم ساعتی که نبودم تمام وسایل شخصی‌ام را توی جعبه‌ها بسته‌بندی کرده و گوشه اتاق چیده‌اند. دلم می‌گیرد. تمام زندگی‌ام رفته است توی کارتن.
میرا نگاهی به من می‌اندازد و زمزمه می‌کند: «توی کارایی‌ حرف نداره لعنتی.» بعد با نگاهی دقیق براندازم می‌کند: «امیدوار بودم بتونم منصرفش کنم. تو اصلاً مالِ بخش سوارکاران نیستی.»
چپ‌چپ نگاهش می‌کنم: «آره گفتی. هزار بار هم گفتی.»
صورتش را جمع می‌کند روی زمین می‌نشیند و کوله‌اش را خالی می‌کند: «ببخشید. داری چیکار می‌کنی؟»
بغض گلویم را فشار می‌دهد: «کاری که برنان برای من کرد. بلدی شمشیر بزنی؟»
سرم را به نفی تکان می‌دهم: «نه خیلی سنگینه. ولی با خنجر فرزم.»
خیلی هم فرز. سرعتم مثل رعدوبرق است. چیزی را که در زور بازو کم دارم با سرعت جبران می‌کنم.
«حدس می‌زدم. خوبه. حالا کوله‌ت رو بنداز زمین و اون پوتین‌های داغون رو دربیار.»
یک جفت پوتین جدید و یک یونیفرم مشکی به دستم می‌دهد: «این‌ها رو بپوش.»
می‌پرسم: «مگه کوله‌م چشه؟»
بدون جواب دادن کوله‌ام را باز می‌کند و هر چیزی را که دیشب با دقت چیده بودم بیرون می‌ریزد.
داد می‌زنم: «میرا! دیوونه شدی؟ دیشب تا صبح وقتم رو گرفت!»
«ببین بارِت خیلی سنگینه و پوتین‌هات هم حکم تله‌ی مرگ رو دارن. با اون کفی‌های صاف از روی "دیواره" سر می‌خوری پایین. دادم یه جفت پوتین سوارکاری مخصوص برات درست کنن. این وضعیت وایولت عزیزم بدترین سناریوی ممکنه.»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    4

    ظرافت وایولت منو یاد هیکاپ (اژدهاسواران) انداخت. جوری که همه مطمئنا اون نمیتونه....

    ۶ ماه پیش
  • آلیا

    6

    ولی خواهرش میراا 🦋🦋 کلا ابسسد دخترای فوق قویم، ولی خب ویولت بعدا خودشم خفن میشه (از بعد زیدن)

    ۶ ماه پیش
  • Nil

    0

    اره از میرا خوشم اومد... تو همشو خوندی؟ از کجا؟

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️