جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت دوم :
نیازی به قدرت ممنوعهی ذهنخوانی ندارم تا بدانم دقیقاً چه چیزی در سرش میگذرد.
میرا در بیستوشش سالگی نسخه جوانتر مادرمان است. قدبلند با عضلاتی ورزیده که حاصل سالها مبارزه و صدها ساعت پرواز بر پشت اژدهاست. پوستش از سلامت میدرخشد و موهای طلاییقهوهایاش را مثل مامان برای راحتی در جنگ کوتاه کرده است. اما فراتر از ظاهر او همان تکبر خاص را دارد همان یقین تزلزلناپذیر که جایگاهش در آسمان است. او یک اژدهاسوار تمامعیار است.
و من... من تمام چیزی هستم که او نیست. تکانِ سرِ ناراضیِ مامان هم تایید میکند که او هم همین نظر را دارد. زیادی کوتاهم. زیادی نحیفم. برجستگیهای بدنم که باید عضله میبودند نیستند و بدنِ خیانتکارم مرا بهطرز شرمآوری آسیبپذیر کرده است.
مامان به سمت ما قدم برمیدارد. چکمههای سیاهِ براقش زیر نور جادویی دیوارکوبها سوسو میزند. انتهای بافهی بلند موی مرا میگیرد و با حالتی تحقیرآمیز به بخشی که تارهای قهوهای رنگ میبازند و به نقرهای متالیک تبدیل میشوند نگاه میکند و بعد رهایش میکند.
نگاهش انگار مغز استخوانم را میمکد: «پوستِ بیرنگ چشمهای بیرنگ موهای بیرنگ... انگار اون تبِ لعنتی همهی وجودت رو همراه با زورت دزدیده.»
برای لحظهای غمی در چشمانش مینشیند و اخم میکند: «بهش گفته بودم تو رو تو اون کتابخونه حبس نکنه.»
اولین باری نیست که میشنوم او بیماریای را نفرین میکند که دوران بارداریاش را جهنم کرده بود یا نفرینِ کتابخانهای که بابا بعد از استقرارشان در بسگیات آن را پناهگاه و خانهی دوم من کرده بود.
سریع جواب میدهم: «من عاشق اون کتابخونهام.»
بیشتر از یک سال از ایستادن قلب پدرم میگذرد و «آرشیو» هنوز تنها جایی در این دژ سنگی است که بوی خانه میدهد، تنها جایی که هنوز حضورش را حس میکنم.
مامان آرام زمزمه میکند: «دقیقاً مثل دخترِ یک کاتب حرف میزنی.»
و من برای لحظهای آن زنِ دیگر را میبینم زنی که وقتی بابا زنده بود وجود داشت. نرمتر مهربانتر... لااقل برای خانوادهاش.
کمرم زیر بار کوله دارد نصف میشود. کوله را رها میکنم تا روی زمین بیفتد و برای اولین بار نفسی عمیق میکشم: «خب من دخترِ یک کاتبم دیگه.»
مامان پلک میزند و آن زنِ مهربان محو میشود دوباره فقط ژنرال باقی میماند.
«تو دخترِ یک اژدهاسواری. بیست سالته و امروز روز عضوگیریه. اجازه دادم درسهات رو تموم کنی اما همونطور که پارسال بهت گفتم وایولت من نمیشینم تماشا کنم که یکی از بچههام وارد بخش کاتبان بشه.»
زیر لب غرولند میکنم: «چون کسر شأنه؟ چون کاتبان خیلی پایینتر از سوارکاران؟»
خودم خوب میدانم که سوارکاران در رأس هرم قدرت نظامی هستند و اینکه اژدهایانشان مردم را محض تفریح کباب میکنند هم در این ابهت بیتأثیر نیست.
ناگهان صدایش بالا میرود: «بله! و اگه جرئت کنی امروز پات رو بذاری توی تونلِ بخش کاتبان با همین گیسهای مسخرهت میگیرم میکشمت بیرون و خودم پرتت میکنم روی دیواره.»
دلم هری میریزد و معدهام پیچ میخورد.
میرا که صورتش از عصبانیت سرخ شده فریاد میزند: «بابا اینو نمیخواست!»
مامان با لحنی که انگار دارد گزارش وضعیت آبوهوا میدهد میگوید: «من عاشق پدرت بودم ولی اون مرده. بعید میدونم این روزها چیزی بخواد.»
دندانهایم را روی هم فشار میدهم تا چیزی نگویم. بحث کردن بیفایده است. او هیچوقت به حرفهای من اهمیتی نداده است و امروز هم استثنا نیست.
میرا اما دستبردار نیست: «فرستادن وایولت به بخش سوارکاران یعنی صدور حکمِ اعدامش!»
نکتهی کلافهکننده اینجاست که مامان همیشه به خاطر همین حاضرجوابیها به میرا احترام میگذارد. زنده باد تبعیض!
میرا ادامه میدهد: «مامان اون به اندازه کافی قوی نیست! امسال دستش شکسته هر هفته یه جاش رگبهرگ میشه. قدش هم اونقدر بلند نیست که بتونه سوار اژدها بشه و توی جنگ زنده بمونه.»
ناخنهایم را در کف دستم فرو میکنم: «جدی میگی میرا؟»
تحمل اینکه بدانم شانسی برای زنده ماندن ندارم یک چیز است اما اینکه خواهرم ضعفهایم را چماق کند و بکوبد توی سرم چیز دیگری است.
«الان داری میگی من ضعیفم؟»
میرا دستم را میفشارد: «نه... فقط شکنندهای.»
«این که بدتر شد!»
اژدهایان با زنهای شکننده پیوند نمیخورند آنها را خاکستر میکنند.
مامان نگاهی به سرتاپایم میاندازد به تونیک و شلوار کرمرنگی که برای مراسم اعدام احتمالیام پوشیدهام: «پس ریزهمیزهست.»
با نیشخند میگویم: «الان داریم لیست نقصهای فنی من رو مرور میکنیم؟»
مامان رو به خواهرم میکند: «من نگفتم این نقصه. میرا وایولت تا قبل از ناهار دردی رو تحمل میکنه که تو توی کل هفته نمیکشی. اگه قرار باشه یکی از بچههای من جونسخت باشه و توی بخش سوارکاران دووم بیاره اون وایولته.»
لطفا صبر کنید...
